وبسایت شخصی محمدرضا خانی

قَالَ مَولَانَا  أَبِو جَعْفَر (عَلَیهِ السَّلَام): رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً أَحْيَا أَمْرَنَا

پایگاه اشعار فانوس سعادت

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

زهرا که رهش به جان و دل می پوئیم

با لطف خدا رضایتش می جوئیم

تبریک ولادت گهربارش را

بر مهدی صاحب الزمان می گوئیم

***

امروز نبی سپاس سرمد گوید

بر کودک یک روزه خوش آمد گوید

تبریک به هم، ولادت زهرا را

احمد به علی، علی به احمد گوید

***

امشب که در بهشت وا می گردد

هر درد نگفتنی دوا می گردد

از یمن ولادت دخت نبی

حاجات دل خسته روا می گردد

***

یا رب نظری ز مرحمت بر ما کن

لطفی تو به ما به حرمت زهرا کن

امشب به حق فاطمه و میلادش

امر فرج مهدی را امضا کن

***

روزی که روز شادی قلب پیمبر است

میلاد با سعادت زهرای اطهر است

زهرای اطهری که ز گنجینه های دهر

یک ذره خاک پای گرامیش برتر است

برتر ز آفرینش هر چیز، در جهان

قدسیت حبیبه خلاق داور است

خلاق داوری که به ام الکتاب او

معنای نام زهره زهرای به کوثر است

آن کوثری که پیش وجود مقدسش

جان جهان، چو قطره به دریای گوهر است

دریای گوهری که سزاوار گوهریست

نفس الرسول را به سزا یار و همسر است

شب را شکست جلوه انوار فاطمه

یا مطلع دوباره خورشید خاور است

فهم عقول کی رسد آنجا که مصطفی

گفتی نظر ز ام ابیهاش دختر است

دختر نه، گل نه، عطر بهشتی نه، روح حق

روح حقی که روح نواز پیمبر است

پیمبری که آیت معجز نماستی

گردنده، گرد محور او شرع انور است

تا روز و روزگار بود نام قدسی اش

زینت فزای نغمه الله اکبر است

ماه از جمال روی نکویش گرفته نور

گل از گل وجود شریفش معطر است

یکتا حبیب خالق منان، عروج کرد

آنجا که بیم آتش جبریل را پر است

فرمود حق که ما به تو کوثر عطا کنیم

تا روز حشر رشته پاکش مکرر است

یک ذره از شعاع رخ مهر احمدی

در آسمان مهر و وفا ذره پرور است

شاعر ذره

***

ملک هستی شد مصفا از صفای فاطمه

قلب احمد روشن از نور لقای فاطمه

خلق شد افلاک از یمن وجود مصطفی

مصطفی هم خلق گردید از برای فاطمه

گاه میلاد همایونش خدا منت نهاد

بر حبیب خویش احمد در ازای فاطمه

نسل پاک سید لولاک در روی زمین

تا قیامت هست باقی از بقای فاطمه

جز ولی الله اعظم مرتضی، در همسری

نیست از خلق دو عالم کفو و تای فاطمه

مصطفی ام ابیها خواندش تا مسلمین

با خبر گردند از قدر و بهای فاطمه

در جنان از جاه و رفعت همنشین مریمند

فضه و اسما کنیزان سرای فاطمه

بر فراز پرچم اهل شفاعت استوار

می شود در صحنه محشر لوای فاطمه

یازده خورشید توحید و فروغ حق نما

کرد در عالم تجلی از ضیای فاطمه

سیزده معصوم پاک از جان و دل یکسر زنند

در دعا دست توسل بر ولای فاطمه

آری آری دوست دارد بشنود از هر زبان

خالق غفار نام دلربای فاطمه

پس اجابت می کند خالق، دعای خلق را

در همه احوال، در ذیل دعای فاطمه

جان فدا بر یاری و حفظ امام خویش کرد

ای شود جان همه عالم فدای فاطمه

در میان خاندان انبیا و اولیا

بس غم انگیز است شرح ماجرای فاطمه

همچو «آواره» ندارم غم به روز رستخیز

تا شدم از جان و دل مدحت سرای فاطمه

***

عید میلاد سعید حضرت زهراستی

شاد قلب مصطفی زین نعمت عظماستی

شد منور ساحت گیتی ز مهر طلعتش

روشن از نورش نه تنها گلشن بطحاستی

عصمت الله معظم دختر ختم رسل

مام یازده اولیاء خالق یکتاستی

همسر شیر خدا کز رفعت و جاه و مقام

بین مخلوق دو گیتی با علی همتاستی

آن که اقیانوس خلقت را چو ختم انبیا

پر بها دُری درخشان، گوهری والاستی

اولین بانوی عالم، فخر نسوان بهشت

گلشن اسلام را چون لاله حمراستی

در سخاوت بی مثال و در شجاعت بی نظیر

در مناعت بی گمان کوهی از استغناستی

پایداری های او بعد از پدر باشد سبب

گر که شرع مصطفی امروز پا برجاستی

زینب کبری که کاخ ظلم شد ویران از او

دختر والا فر این بانوی عظماستی

آن که آخر حجت کبرای حق فرزند اوست

کو به فرزندان آدم آخرین مولاستی

فیض بخش عالم امکان که خورشید رخش

نور افشان امت گر از دیده نا پیداستی

مرغ طبعم را نباشد «مونسا» یارای اوج

فی المثل در قدرت پرواز اگر عنقاستی

یازده نور هدایت مشتق از سیمای اوست

کز فیوض و نورشان دین تا ابد بر پاستی

***

زیباتری جشن گل گلشن طاهاست ، گلشن طاهاست

ام الائمه فاطمه زهره زهراست ، زهره زهراست

بانوی بانوان عالم آمد

خوش آمد خوش آمد

ریحانه نبی اکرم آمد

خوش آمد خوش آمد

مدینه گلباران شده از گل احمد ، از گل احمد

آرید گل، آمد گل سرخ محمد ، سرخ محمد

بانوی بانوان عالم آمد

خوش آمد خوش آمد

ریحانه نبی اکرم آمد

خوش آمد خوش آمد

حرمسرای مصطفی گشته نورانی ، گشته نورانی

عرش و زمین و آسمان شد چراغانی ، شد چراغانی

بانوی بانوان عالم آمد

خوش آمد خوش آمد

ریحانه نبی اکرم آمد

خوش آمد خوش آمد

تاریک بود کون و مکان عرش و سماوات،عرش و سماوات

روشن شد از رخساره مادر سادات ، مادر سادات

بانوی بانوان عالم آمد

خوش آمد خوش آمد

ریحانه نبی اکرم آمد

خوش آمد خوش آمد

به روی دست مصطفی چون نمایان شد،چون نمایان شد

صورت  و دست فاطمه بوسه باران شد، بوسه باران شد

بانوی بانوان عالم آمد

خوش آمد خوش آمد

ریحانه نبی اکرم آمد

خوش آمد خوش آمد

***

فرخنده میلاد زهرای اطهر است

پاره ای از تن و جان پیغمبر است

گوئید ای مسلمین با صوتی دلنشین

مرحبا مرحبا آفرین آفرین

خانه مصطفی نور باران شده

رخساره زهرا بین نمایان شده

نور او تابیده تا به عرش برین

مرحبا مرحبا آفرین آفرین

حق تعالی نگر چه گلی آفرید

از بهر مقدمش دسته گل آورید

او بود زاده طاها و یا و سین

مرحبا مرحبا آفرین آفرین

آمد آن نوگل گلزار احمدی

شاخه ای از گل سرخ محمدی

آمد محبوبه حق رب العالمین

مرحبا مرحبا آفرین آفرین

این ماه نورانی دخت پیغمبر است

همسر او علی ساقی کوثر است

ام ابیهاش خوانده سلطان دین

مرحبا مرحبا آفرین آفرین

خلقت فاطمه گر در جهان نبود

اثر از احمد و شاه مردان نبود

جا دارد مسلمین گویند با صد تحسین

مرحبا مرحبا آفرین آفرین

گر رسالت بدی بر نسوان در جهان

فاطمه می بودی جزء پیغمبران

آمده در شأنش احسن الخالقین

مرحبا مرحبا آفرین آفرین

از بود عالمه غیر معلمه

عرش معظم را او بود قائمه

خادم درگهش باشد روح الامین

مرحبا مرحبا آفرین آفرین

آمده در جهان زهرای مرضیه

باشد کنیز او حوا و آسیه

هم زهره در سماء هم ساره در زمین

مرحبا مرحبا آفرین آفرین

اخطار فاطمه بر نسوان آن بود

حفظ حجاب زن نص قرآن بود

هر که عمل کند باشد از مسلمین

مرحبا مرحبا آفرین آفرین

حوریان در جنان، قدسیان در سماء

می دهند این ندا، بهر خیرالنساء

می فرستند درود بر زهرا این چنین

مرحبا مرحبا آفرین آفرین

فرشتگان حق دارند این زمزمه

از بهر میلاد حضرت فاطمه

هم صدا گشته با جمله حورالعین

مرحبا مرحبا آفرین آفرین

***

مژده به اهل ایمان گشته جهان چراغان

دخت پیمبر آمد صل علی محمد

فوج ملک از سمادآمده با دسته گل

با همه قدسیان در بر ختم رسل

معنی کوثر آمد صل علی محمد

از نور روی زهرا عالم شده مزین

از این جمال زیبا چشم خدیجه روشن

مهر منور آمد صل علی محمد

در بین آسمان ها شد نغمه گر منادی

بر تن، همه نمائی اکنون لباس شادی

همسر حیدر آمد صل علی محمد

شد جلوه گر جمال پر نور دخت طاها

عالم شده مزین از این جمال زیبا

زهرای اطهر آمد صل علی محمد

***

بهشتیان ز آسمان سوسن و سنبل آورید

به افتخار فاطمه چمن چمن گل آورید

سوره کوثر آمده، دخت پیامبر آمده

پیام نور و تهنیت، ذکر لب منادی است

نزول فیض سرمد و، طلوع فجر شادی است

ماه جمال فاطمه، قرص مه جمادی است

یاور حیدر آمده، دخت پیامبر آمده

سوره کوثر آمده، دخت پیامبر آمده

خدیجه خانه تو شد، باغ بهشت سرمدی

ز دامن تو می رسد، بوی گل محمدی

مادر فاطمه شدی، که بر همه سرآمدی

بانوی محشر آمده، دخت پیامبر آمده

سوره کوثر آمده، دخت پیامبر آمده

ستارگان به گرد روی ماه او نشسته اند

زنان هاشمی همه، به راه او نشسته اند

در آرزوی فیضی از، نگاه او نشسته اند

مهر مصور آمده، دخت پیامبر آمده

به کهکشان رسد فروغ حق ز روی ماه او

فرشتگان آسمان، به حسرت نگاه او

سایه به سایه می روند ز هر طرف به راه او

به نخل دین برآمده، دخت پیامبر آمده

کتاب مهر انبیاء، صحیفه کمال او

حسن خجسته خدا، جلوه گر از جمال او

درود انبیاء همه، به عترت و به آل او

عصمت داور آمده، دخت پیامبر آمده

سوره کوثر آمده، دخت پیامبر آمده

ذکر مدام نام او، بر همگان عبادت است

دست دعا به سوی او، کلید استجابت است

خوش آنکه با پیام او، مدافع ولایت است

زهره اطهر آمده، دخت پیامبر آمده

سوره کوثر آمده، دخت پیامبر آمده

گل لب فرشتگان، بود سرور و زمزمه

بشارت ای شیعه که شد، عیان جمال فاطمه

تهنیت از ولادتش، به مهدی از لب همه

همسر حیدر آمده، دخت پیامبر آمده

سوره کوثر آمده، دخت پیامبر آمده

***

دوباره نخل بستان پیمبر نوبر آورده

خدیجه در حریم قدس احمد، دختر آورده

چه دختر؟ دختری نیکو چه نیکو؟ روضه مینو

خدا در شأن این بانو ز جنت کوثر آورده

جهان را نور باران کرده اینک زهره الزهرا

مه از بهر تماشا از گریبان سر بر آورده

سرای مصطفی خود از صفای عرش بهتر بود

نزول زهره زهرا صفای دیگر آورده

نه تنها لؤلؤ و مرجان به دامان آورد زهرا

که بحر عصمت و عفت هزاران گوهر آورده

به امر حی سبحانی پی گهواره جنبانی

به همره مریم از جنت به خدمت، هاجر آورده

خدیجه مریم آورده سرور عالم آورده

به نسوان، خاتم آورده ز مریم بهتر آورده

***

جشن میلادت مبارک مادرم یا فاطمه

چشم امید شفاعت داریم سویت ما همه

روز مولود تو شد روشن زمین و آسمان

نور زهرا آمده روشن شده هر دو جهان

گل بپاشید، آمده نور نبی

دختر پاک خدیجه، نور چشمان نبی

من شوم قربان روی آن گل پاک رسول

فاطمه زهرا بود که نام او باشد بتول

چشم تو روشن خدیجه طاهره آورده ای

دُر دریای نبوت چون گوهر آورده ای

ای خدیجه فاطمه آمد مبارک بر همه

مادر یازده امام و پیشوای ما همه

نور چشم ما شده مولود زهرا آمده

نور چشم احمدی و آل طاها آمده

گل بپاشید، گل بپاشید، چون که مولودش شده

دُر دریای محمد نور او ظاهر شده

چشم ما روشن که آمد نور پاک احمدی

چون که شد مولود زهرا این گل محمدی

من شوم قربان آن مولود و نور انورش

آن امیرالمؤمنین، جان ها فدای همسرش

فاطمه آمد به دنیا نور پاکش را نگر

نور پاکش آمده گشته خجل شمس و قمر

ای خدیجه جان، مبارک باد بهر فاطمه

عزت دنیا و اخری آمده بهر همه

ای خدا جان ها فدای نور پاک فاطمه

چون که داریم چشم امید شفاعت ما همه

***

ز قدوم افتخار آمیز زهرای بتول

زهره در رقص آمد و رخشنده شد بیت الرسول

گشت ظاهر از خدیجه دختری چون قرص ماه

مهر و مه خواهد کند از دیدن این مه افول

دختر نیک اختر پیغمبر امیّ که هست

فیض بخش کائنات و رحمت حق را شمول

از برای درک فیض و دیدن روی مهش

قدسیان پیوسته گیرند از درش اذن دخول

گوهر یک دانه عصمت درّ درج شرف

وصف او را کس نشاید غیر ارباب عقول

عرصه گیتی مجال همت او را نداشت

زین سبب اندر جوانی رفت از دنیا ملول

ای مه برج حیا ای معدن جود و سخا

ای که عفت را توئی سرمایه و اصل الاصول

جان به فرمان تو و باب تو و ابناء تو

خلقت عالم یقین دان بهر اینان شد حصول

خوشه چین خرمن جود تو آمد «جعفری»

تا که در محشر به زیل لطف تو گردد وصول

***

ملک هستی شد مصفا از صفای فاطمه

قلب احمد روشن از نور لقای فاطمه

خلق شد افلاک از یمن وجود مصطفی

مصطفی هم خلق گردید از برای فاطمه

گاه میلاد همایونش خدا منت نهاد

بر حبیب خویش احمد در ازای فاطمه

نسل پاک سید لولاک در روی زمین

تا قیامت هست باقی از بقای فاطمه

جز ولی الله اعظم مرتضی، در همسری

نیست از خلق دو عالم کفو و تای فاطمه

مصطفی ام ابیها خواندش تا مسلمین

با خبر گردند از قدر و بهای فاطمه

در جنان از جاه و رفعت همنشین مریمند

فضه و اسما کنیزان سرای فاطمه

بر فراز پرچم اهل شفاعت استوار

می شود در صحنه محشر لوای فاطمه

یازده خورشید توحید و فروغ حق نما

کرد در عالم تجلی از ضیای فاطمه

سیزده معصوم پاک از جان و دل یکسر زنند

در دعا دست توسل بر ولای فاطمه

آری آری دوست دارد بشنود از هر زبان

خالق غفار نام دلربای فاطمه

پس اجابت می کند خالق، دعای خلق را

در همه احوال، در ذیل دعای فاطمه

جان فدا بر یاری و حفظ امام خویش کرد

ای شود جان همه عالم فدای فاطمه

در میان خاندان انبیا و اولیا

بس غم انگیز است شرح ماجرای فاطمه

همچو «آواره» ندارم غم به روز رستخیز

تا شدم از جان و دل مدحت سرای فاطمه

***

فلک روشن از زهد زهرا شده

جنان از وجودش مصفا شده

سرای پیمبر، دل آرا شده

خدیجه، ز مولودش احیا شده

زمین رشک فردوس اعلا شده

ز بام فلک زهره پیدا شده

الا فاطمه فاطمه فاطمه

به سوی تو چشم امید همه

خدیجه عجب دختر آورده ای

چه مولود خوش منظر آورده ای

ز مریم تو صد بهتر آورده ای

همان بانوی محشر آورده ای

تو هم کفو پیغمبر آورده ای

یکی زهره اطهر آورده ای

الا فاطمه فاطمه فاطمه

به سوی تو چشم امید همه

گل باغ پیغمبر ای فاطمه

الا زهره اظهر ای فاطمه

الا بانوی محشر ای فاطمه

تویی بهترین گوهر ای فاطمه

تو سبطین را مادری فاطمه

مه برج نه اختر ای فاطمه

الا فاطمه فاطمه فاطمه

به سوی تو چشم امید همه

***

جشن میلاد حضرت زهراست

جلوه گر نور او به ارض و سماست

بار دیگر مگر به وادی طور

در مناجات، حضرت موساست

فرش بر عرش می نماید فخر

زآنکه در زیر مقدم زهراست

***

جهان آفرینش را شکوهی دیگر است امشب

زمین و آسمان از هر شبی زیباتر است امشب

فلک آراستی بزمی ز ماه و زهره و پروین

عطارد باده گردان، مشری دامشگر است امشب

زمین گلشن، فلک روشن، بشر شادان، ملک خندان

فضا خرم، هوا دلکش، صبا جانپرور است امشب

به گوش دل شنو، آوای مرغ شب که می گوید

شب میلاد زهرا دختر پیغمبر است امشب

چه زهرا، عصمت پاک خدا، ناموس پیغمبر

چه زهرا کز فروغش، ملک هستی انور است امشب

خدا تبریک می گوید، ملک تسبیح می خواند

که ختم المرسلین را دختری مه پیکر است امشب

چه دختر بضعه خاتم، چه دختر مفخر آدم

که میلادش بشر را سوی رحمن رهبر است امشب

از این مهر جهان آرا که تابید از سپهر دین

دل هر ذره تابان همچو مهر خاور است امشب

ببار ای ابر رحمت، رحمتت را بر گنه کاران

که رحمت رحمه للعالمین را در بر است امشب

«مؤید» گر سیه شد از گنه طومار اعمالت

ثنای فاطمه روشنگر این دفتر است امشب

***

بشارت نخله ختم رسولان نوبر آورده

چه نوبر، نوبری کز نوبرش طوبی بر آورده

به باغ و کوه و صحرا و چمن، از نغمه مرغان

تو گویی دست قدرت یک جان رامشگر آورده

دریده پیرهن بر تن ز شادی سوسن و لاله

چو زلف نو عروسان چتر گل نیلوفر آورده

به دستور خدای حی دانا، خازن جنت

تمام جنت الفردوس را در زیور آورده

مهی از برج عصمت، آشکارا شد که از نورش

خداوند جهان رخشنده شمس خاور آورده

ز بام آسمان مهتاب چون پیروان خم گشته

پی تحقیق این مولود رو در معبر آورده

سما دیگر نمی بالد به اخترهای تابانش

چو می بیند زمین از شمس تابان بهتر آورده

ز جنت مریم و سارا و هاجر، خرم و شادان

پی خدمت گذاری خم به تعظیمش سر آورده

به بام عرش، جبریل امین تکبیر می گوید

که ام المؤمنین همسر برای حیدر آورده

چه دختر، دختر طاها، چه دختر مام دو عیسی

چه دختر، حجت کبری، برای محشر آورده

خدیجه هستیش را داد اندر راه حق اما

برایش بهترین گوهر خدای اکبر آورده

قدم بنهاد در عالم، بهشتی طلعتی امشب

که از بهرش خدا ایجاد بر خشک و تر آورده

خدیجه دختر آورده ولیکن احمد مرسل

هزاران «کربلائی» را برایش نوکر آورده

***

ای خدیجه دامنت پر شد از عطر جنان

زهره زهرای تو دارد از قرآن نشان

روی ماهش را ببین سوره کوثر بخوان

فاطمه یا فاطمه فاطمه یا فاطمه

ای خدیجه شانه بر، سنبل گیسویش بزن

یا محمد بوسه بر دست و بازویش بزن

ای ملک امشب بیا، خیمه بر کویش بزن

فاطمه یا فاطمه فاطمه یا فاطمه

ای که جبریل امین برده نامت با وضو

داده رخسار مرا، اشک شوقت شستشو

مهر تو یا فاطمه داده بر من آبرو

فاطمه یا فاطمه فاطمه یا فاطمه

ای عزیز مصطفی من ندارم جز تو کس

در میان سینه ام تا که من دارم نفس

هر کجا ذکر لبم، نام زهرا هست و بس

فاطمه یا فاطمه فاطمه یا فاطمه

ای که عمری مصطفی بوسه زد بر دست تو

ای که باشد هستی عالمی از هست تو

اولیاء پابست تو، چشمشان بر دست تو

فاطمه یا فاطمه فاطمه یا فاطمه

***

امشب آن گلشن طاها ثمر آورده برون

ثمری تازه چون قرص قمر آورده برون

بحر زخّار رسالت، یم مواج کرم

از بر خویش یگانه گهر آورده برون

نفس باد صفا مشک فشانم امشب

که ز انفاس خوشش مشک تر آورده برون

قلم صنع خدا بین که چسان از رقمش

منشی حکم قضا و قدر آورده برون

احسن آن قادر بی چون، که ز گنجور قدم

گوهری به ز همه خشک و تر آورده برون

نازم آن دست که از کنز خفی مطلق

درُ دردانه خیرالبشر آورده برون

آفرین بر ید نقاش که از پرده غیب

نقش این دختر والا گهر آورده برون

حمد آن خالق سرمد که از بحر کرمش

کوثری فخر تمام بشر آورده برون

به به آن مام که چون فاطمه از گنج عفاف

همسر باب شبیر و شبر آورده برون

مه نتابد اگر امشب، چه عجب، چون نگرد

آفتابی ز پس ابر سر آورده برون

مرغ بی بال و پری بود چو مهجور حزین

بین ز یمن قدمش بال و پر آورده برون

احسنت یا بدرالدّجی تبارک

یا فاطمه عروسیت مبارک

جشن عروسی علی و زهرا

گردید از لطف خدای یکتا

این جشن و شادی از خدا مبارک

یا مرتضی عروسیت مبارک

گل بر سر گل کرده آشیانه

بر دامنش غنچه زده جوانه

بلبل زند گلبانگ عاشقانه

یا فاطمه عروسیت مبارک

فوج ملک از آسمان شتابان

در پیشگاه خاتم رسولان

دست تمامی لاله های الوان

یا مرتضی عروسیت مبارک

در عرش و فرش و نه فلک منادی

گفتا دمادم با سرور و شادی

شد بهترین عروسی و دامادی

یا فاطمه عروسیت مبارک

خلد و جنان را کرده حق چراغان

در پای کوبی حوریان و غلمان

گویند با شادی و با ترنم

یا مرتضی عروسیت مبارک

زین جشن با شکوه و صادقانه

خیز و بخوان اشعار عاشقانه

بر کف بزن انگشت تاجرانه

یا فاطمه عروسیت مبارک

دست من و عنایت و لطف و عطای فاطمه

دست من و عنایت و لطف و عطای فاطمه

قلب من و محبّت و مهر و ولای فاطمه

طبع من و قصیده مدح و ثنای فاطمه

جرم من و شفاعت روز جزای فاطمه

به بذل دست فاطمه بخاک پای فاطمه

منم گدای فاطمه منم گدای فاطمه

رشته مهر فاطمه سوی خدا کشد مرا

دل بولاش داده‌ام تا بکجا کشد مرا

گر بزمین زند مرا وربه سماء کشد مرا

درد اگر عطا کند یا به بلا کشد مرا

پای برون نمی‌نهم، از سر کوی فاطمه

وانشود لبم مگر، بگفتگوی فاطمه

مهر و محبتش بود طینت من سرشت من

ز دوستیش آبرو داده بروی زشت من

روضه بی‌چراغ او مینوی من بهشت من

شکر خدا که گشته این قسمت و سرنوشت  من

سنگ محبّت و را بر سرو سینه میزنم

بیاد خاک قبر او داد مدینه می‌زنم

مرغک طبع من شده طوطی او هزار او

کبوتر دلم زند پر بسوی مزار او

قلب شکسته‌ام بود در همه، زار او

شفا گرفت چشم من ز خاک ره گذار او

خانه کوچکش بود کعبه آرزوی من

از آن خوشم که فضه‌اش نظر کند بسوی من

رشته چادرش اگر بدست انبیاء رسد

شعار فخر انبیاء بعرش کبریا رسد

از لب جانفزاش اگر زمزمه دعا رسد

جان ز نوای گرم او به جسم مصطفی رسد

کسی که قدر و هل اتی گفته خدا بوصف او

کجا قصیده‌های من بود رسا، به وصف او

فاطمه‌ای که مصطفی خوانده به رتبه مادرش

باحترام می‌کند قیام در برابرش

بدست و سینه و جبین بوسه زند مکررش

بوی بهشت یافته از دم روح پرورش

مادح او کسی بجز خدا شود، نمی‌شود

حق سخن به مدح او ادا شود، نمی‌شود

منم که مهر داغ او نقش گرفته بر دلم

سرشته با ولایتش دست حق از ازل گِلم

اوست که هست تا ابد گره گشای مشکلم

ز شعله محبتش داده ضیاء به محفلم

در آیم از دری دگر گر از دری براندم

نمی‌روم ز کوی او چه خواندم چه راندم

کسی که در کتاب خود ثنای او خدا کند

کسی که پیش پای او قیام مصطفی کند

پیرهن عروسی‌اش به سائلی عطا کند

کسی که خاک فضه‌اش دوای دردها کند

چگونه رد کند ز خود مریض دردمند را

مریض دردمند را فقیر مستمند را

به پیش بهر جود او محیط کمتر از نمی

گدای کوی خویش را اگر عطا کند کمی

همان عطای اندکش فزون بود ز عالمی

مرا چه غم اگر خدا به مهر او دهد غمی

دل بولاش بسته‌ام  در آرزو نشسته‌ام

تیر غمش مگر رسد به سینه شکسته‌ام

ای که به قلب عالمی نقش گرفته داغ تو

ای که پریده مرغ دل از همه سو سراغ تو

میوه معرفت خورد روح الامین ز باغ تو

نور دهد به دیده‌ها تربت بی چراغ تو

قسم به قبر مخفی‌ات، قسم بخاک تربتت

خون، دل پاره پاره ام، گشته بیاد غربتت

کاش بجای مشعلی سوزم در کنار تو

کاش جو اشک زائری افتم بر مزار تو

کاش چو قلب مرتضی بودم داغدار تو

کاش بجای محسنت سازم جان نثار تو

فیض زیارت تو را همیشه آرزو کنم

تربت مخفی تو را به اشک شستشو کنم

ای که خزان شد از ستم بهار زندگانیت

گشته خمیده سرو قد بموسم جوانیت

مدینه بعد مصطفی ندیده شادمانیت

قسم به عمر کوته و به رنج جاودانیت

عنایتی عنایتی «میثم» دل شکسته‌ام

رو بسوی تو کرده‌ام دل به غم تو بسته‌ام

***

با سینه ای وسیعتر از عالم وجود

با واژه ای عمیقتر از معنی سجود

خوانم ثنای فاطمه محبوبه خدای

آرم سر نیاز بر آن آستان فرود

گویم بر او سلام که وقت نزول وحی

چندان سلام داده بر او خالق وَدُود

گویم بر او درود که فرمود مصطفی

بخشند خداش هر که فرستد براو درود

 

 

ز افلاک حقایق زهره حلم و حیا زهرا

به بحر عصمت حق گوهر صدق و صفا زهرا

یگانه بانوی دین ، فخر نسوان بنی آدم

فروزان شمع بزم محفل آل عبا زهرا

بتول طاهره خیر النساء انسیه حوراء

مهین ام الائمه بنت خیر الانبیاء زهرا

زپیش آورد غمهای جهان از گردش  اختر

برای حق به هر امر قضا بودی رضا زهرا

***

هرکه ندارد به دل محبت زهرا

دیده خود پوشد از شفاعت زهرا

هاجر و حوّا صفیه ساره و مریم

فضه صفت مفتخر به خدمت زهرا

به به از این منزلت که آمده برتر

ز آنچه تصور کنی فضیلت زهرا

آه که با این جلال و وجه و شرافت

بود فزون از جهان مصیبت زهرا

آری خود اختفای مدفن پاکش

شاهد عالی بود ز غربت زهرا

پهلویش از ضرب در شکست و دریغا

گشت از آن آشکار رحلت زهرا

پهلوی زهرا شکست و قلب پیمبر

پشت علی شوی با فتوت زهرا

بازویش از ضرب تازیانه سیه شد

آه از آن درد بی نهایت زهرا

 

***

 

 

زخم محبت تو را به مرهمی نمی دهم

اشک مصیبت تو را به زمزمی نمی دهم

سنگ محبت تو را بر سر و سینه می زنم

نوکری در تو را به عالمی نمی دهم

به یاد قبر مخفیت داد مدینه می زنم

 

***

 

اشکی بود مرا که به دنیا نمی دهم

این است گوهری که به دریا نمی دهم

گر لحظه ای وصال حبیبم شود نصیب

آن لحظه را به عمر گوارا نمی دهم

عمری بود که گوشه نشین محبتم

این گوشه را به وسعت صحرا نمی دهم

در سینه ام جمال علی نقش بسته است

این سینه را به سینه سینا نمی دهم

تا زنده ام ز درگه او پا نمی کشم

دامان او ز دست تمنا نمی دهم

سرمایه محبت زهراست دین من

من دین خویش را به دو دنیا نمی دهم

گر مهر و ماه را، به دو دستم نهد قضا

یک ذره از محبت زهرا نمی دهم

امروز بزم ماتم زهرا بهشت ماست

این نقد را به نسیه فردا نمی دهم

در سایه رضایم و همسایه رضا

این سایه را به سایه طوبی نمی دهم

من بنده امام زمان و «مؤیدم»

هرگز ز دست دامن مولا نمی دهم

 

***

 

من که یک عمری غلام آستانت بوده ام

از ازل یا فاطمه مرثیه خوانت بوده ام

دست این افتاده از پا را بگیر از مرحمت

زانکه عمری جبهه سای آستانت بوده ام

فخرم این باشد که همچون بلبل داستان را

نغمه ساز داغدار بوستانت بوده ام

من همانم کز سر اخلاص و صدق و معرفت

عاشقی دلباخته بر خاندانت بوده ام

در مدینه با سرشک دیدگان خویشتن

در پی کشف مزار بی نشانت بوده ام

تیر غم تا پر نشسته بر دلم فاطمه

چون به یاد قامت همچون کمانت بوده ام

من دمادم از تولی و تبری دم زدم

دوستت را یار و خصم دشمنانت بوده ام

برمدار، از گردنم، قلاده مهرت دمی

زانکه کلب با وفای آستانت بوده ام

 

***

 

ما گوشه نشینان غم فاطمه ایم

محتاج عطا و کرم فاطمه ایم

یک عمر چو شمع گر بسوزم کم است

دل سوخته عمر کم فاطمه ایم

 

***

 

 

 

ای گهر درج حیا فاطمه

فاطمه یا فاطمه یا فاطمه

جان من از مهر تو لبریز شد

دیده به یاد تو گهر ریز شد

شمع صفت مهر تو آموختم

وز غم تو آب شدم سوختم

ای گهر پاک ولا را صدف

تیر غم و رنج و بلا را هدف

جان به فدای تو و منشور تو

رفتی و خاموش نشد نور تو

تا که پریشان نشود فکر من

رفتی و تسبیح تو شد ذکر من

رفتی و تاریک شده خانه ام

با همه جز یاد تو بیگانه ام

رفتی و من، غرق ملالم هنوز

در هوس صوت بلالم هنوز

رفتی و غم های تو ناگفته ماند

گلبن امید تو نشکفته ماند

بعد تو با هیچ کسم کار نیست

محرم من جز در و دیوار نیست

چون حسن آید به برش می کشم

دست نوازش به سرش می کشم

خیز ز جا نور دو عینم ببین

اشک یتیمی حسینم ببین

خیز که جان همه بر لب رسید

این همه غم ارث به زینب رسید

خیز و نماز شب خود را بخوان

قصه ناب و تب خود را بخوان

ای که خدا نور یقین داده ات

خود بنشین بر سر سجاده ات

ای به رهت دیده بیدار ما

کن قدمی رنجه به دیدار ما

ای به سفر رفته دل از ما مگیر

سایه لطفت از سر ما وامگیر

من که نگه داشته ام پاس تو

دوخته ام دیده به دستاس تو

دوخته ام با جگر سوخته

دیده به دیوار و در سوخته

بر دل من جز اثر داغ نیست

لاله بی داغ در این باغ نیست

هر دم از این باغ بری می رسد

کی ز تو ما را خبری می رسد

ای غم تو مونس تنهای من

بعد تو، تا زنده ام ای وای من

کاش که روحم ز تن آید برون

با نفسم جان من آید برون

مایه حیرت بخدا صبر توست

لیله قدری و نهان قبر توست

ای که توئی کوثر معطای حق

چشم شفاعت به تو دارد «شفق»

خط امانی ز گناهش بده

در حرم خویش، پناهش بده

ناله جان سوز زهرا را ز ضرب در بپرسید

از در و دیوار حال دخت پیغمبر بپرسید

سقط محسن را نمی گویم چسان شد لیک می گویم

شرح حال او، رَوید از ساقی کوثر بپرسید

در کنار مادر خود، زینب و کلثوم گریان

در چه حالت بود مادر؟ باید از دختر بپرسید

من نمی گویم چسان بردند شه را سوی مسجد

باید از آن ریسمان و حالت حیدر بپرسید

بازوی زهرا ز ضرب تازیانه گشت مجروح

گاه غسل آثار آن باید که از شوهر بپرسید

من نگویم خصم سیلی زد به روی نازنین

لیک جایش ماند نیلی، باید از معجر بپرسید

آه از این ماتم که آتش زد به قلب اهل عالم

گفت «حیران» سوزش دل از من مضطر بپرسید

 

***

آتش کین زهر طرف تو را زبانه می کشد

ناله زدل خدای من بانوی خانه می کشد

به امر حق بود که من به خانه ام نشسته ام

میان دود و آتش است بانوی دل شکسته ام

حسین و مجتبای تو تو را نظاره می کنند

مرا صدا که می زنند به در اشاره می کنند

میان کوچه فاطمه شنیده ام عدوی تو

به پیش چشمان حسین سیلی زده به گوش تو

 

 

***

ظلم اشرار کجا، فاطمه زار کجا

ضرب مسمار کجا، مخزن اسرار کجا

آتش کینه کجا، محسن شش ماهه کجا

در خور سنگ جفا، شاخه پربار کجا

بهر احقاق حقوق و طلب حق علی

پهلوی دخت نبی و در و دیوار کجا

این چه سرّی است خدایا بنما افشایم

یک تن و این همه رنج و غم و آزار کجا

در جوانی ز جهان سیر شدن یعنی چه

این تمنا ز گل گلشن دادار کجا

عوض مزد رسالت ز ره ظلم و ستم

پیکر فاطمه و صدمه بسیار کجا

سوزد و نالد و گرید همه شب دخت نبی

دل بیمار کجا دیده خونبار کجا

بارالها به من خسته ژولیده بگو

زینب زار کجا چهره گلنار کجا

 

***

خداوندا چه غوغاییست درب خانه می سوزد

و یا کاخ نزول وحی حق ظلمانه می سوزد

از آن ظلمی که شد بر دخت ختم المرسلین یارب

هر آن کس بشنود از محرم و بیگانه می سوزد

الهی داد زهرا را از آن صیاد دون بستان

که صید افتاده دام آتش گرفته دانه می سوزد

الا ای آسمان در خود بسوزان اخترانت را

کنار قبر صدیقه علی مردانه می سوزد

کجا بتوان نمودن حل یارب این معما را

که شمع افتاده خاموش و ولی پروانه می سوزد

 

 

***

ای آنکه بر صحیفه حق پشت پا زدی

بر هم بساط شادی آل عبا زدی

می پرسد از تو مهدی ما با چه جرأتی

آتش به درب خانه شیر خدا زدی

 

***

از هجوم دشمنان، بیت خدا را، در شکست

حکم حق، پامال گشت و، حرمت حیدر شکست

بود چون دربان آن کاشانه، جبریل امین

جای دارد گویم ار جبریل را شهپر شکست

بر در آمد، فاطمه، شاید، عدو، شرمی کند

از هجوم دشمن گستاخ، لیکن در شکست

آستان وحی را، چون کافران، آتش زدند

سوخت قرآن محمد، سینه کوثر شکست

چون صدف، دیوار و در، بگرفت او را در میان

آه، کز موج بلا، آن نازنین گوهر شکست

شاخه طوبی شکست و، میوه اش نارس فتاد

بوستان سرمدی را نخل بارآور شکست

بعد احمد، دومین، رکن امیرالمؤمنین

پنج تن  آل عبا را، پایه و محور شکست

بضعه طاها چو ما بین در و دیوار ماند

در حقیقت، سینه و پهلوی پیغمبر شکست

قتل محسن شد سبب، کآخر به دشت کربلا

سوخت جان اصغر و، فرق علی اکبر شکست

دشمنان را سهل باشد، هر جنایت بعد از این

چون «حسانا» حرمت محبوبه داور شکست

 

***

نوشتند عاقبت از ظلم و کینه

به ضرب میخ در برروی سینه

سزای عاشق حیدر همینه

***

ندارد کودکی طاقت که نیلی

ز سیلی صورت مادر ببیند

گل سرخ است مادر کی تواند

رخ خود را چو نیلوفر ببیند

هزاران بار اجل بر مرد خوشتر

که سیلی خوردن همسر ببیند

چه حالی می کند پیدا خدایا

اگر این صحنه را حیدر ببیند

مگو رو کرده پنهان تا مبادا

رخش را ساقی کوثر ببیند

تواند آنکه مولا بی نگاهی

رخ محبوبه داور ببیند

مبادا باغبانی در بهاران

خزان نخل بارآور ببیند

مبادا عندلیبی لانه خویش

ز برق فتنه در آذر ببیند

وز آن جانسوزتر احوال مرغی ست

که جای لانه خاکستر ببیند

مبادا خواهری، غلطیده در خون

برادر را به پشت در ببیند

مبادا نو گلی، گلبرگ خود را

به دست باد یغما گر ببیند

مبادا مادری در بستر مرگ

رخ اطفال غم پرور ببیند

مبادا مادری را دختری خرد

به وقت مرگ در بستر ببیند

خدا را فضه زینب را صدا کن

مبادا پهلوی مادر ببیند

ندارد طاقتی زهرای اطهر

که زینب را به چشم تر ببیند

چه جان سوزست و جانفرسا خدایا

که داغ مادری دختر ببیند

چه باشد حال غواصی که ناگاه

صدف را خالی از گوهر ببیند

چسان مولا از این پس خانه خویش

تهی از دخت پیغمبر ببیند

نهان کن چادر و سجاده اش را

مبادا زینب مضطر ببیند

برو دیوار و در را شستشو کن

مگر این صحنه را کمتر ببیند

 

 

***

حرامیان که به خود ننگ جاوادانه زدید

بدون اذن علی را قدم به خانه زدید

کبوتری که هنوز آشیانه اش می سوخت

چه کرده بود که او را در آشیانه زدید

چرا به کشتن زهرا هجوم آوردید

چرا به مادر سادات تازیانه زدید

درون خانه او ریختید بر سر او

به دست و صورت و پهلو و کتف و شانه زدید

گناه محسن زهرا در آن میانه چه بود

چه شد که ضربه برآن طفل نازدانه زدید

***

 

مادری خورد زمین و همه جا ریخت بهم

همه ی زندگی ِ شیر خدا ریخت بهم

داغی و تیزی ِ مسمار اذیّت میکرد

تا که برخاست ز جا عرش خدا ریخت بهم

بشکند پای کسی که لگدش سنگین بود

تا که زد سلسله ی آل عبا ریخت بهم

ثلث سادات میان در و دیوار افتاد

نسل سادات به یک ضربه ی پا ریخت بهم

گُر گرفته بدنِ فاطمه ، ای در بس کن

وسط شعله ببین زمزمه ها ریخت بهم

رویِ او ریخت بهم پهلویِ او ریخت بهم

دهنش غرق ِ به خون گشت و صدا ریخت بهم

شدتِ ضربه چنان بود که سر خورد به در

رویِ آشفته یِ اُمّ النُجَبا ریخت بهم

پشتِ در سینه یِ سنگین شده هم ارثی شد

گیسوانِ پسرش کرب و بلا ریخت بهم

مادرش آمده گودال نچرخان بدنش

استخوان های گلویش ز قفا ریخت بهم

با ترک های لبش با نوک پا بازی کرد

همه ی صورت او با کف پا ریخت بهم

 

***

 

بشکند دستی که زد سیلی به روی فاطمه

شد از آن سیلی سیه روی نکوی فاطمه

کور خواند آن کور دل، زهراست ناموس خدا

دیده هر آبرومندی است سوی فاطمه

با وجود چهار طفل کوچک او، مرگ بود

روزهای آخر عمر آرزوی فاطمه

غصه قلبش اگر بر روزها وارد شود

روز روشن تیره گردد همچو موی فاطمه

پیش چشمان علی در رهگذار خاص و عام

حمله ور شد، دشمن جانی به سوی فاطمه

دست او چون خورد بر بازوی زهرا نیمه شب

ناله اش برخاست گاه شستشوی فاطمه

چون ظهر حضرت مهدی رسد آن منتقم

انتقامی سخت گیرد از عدوی فاطمه

گاه گاهی از فشار گریه و افغان و آه

می گرفت ای «ملتجی» راه گلوی فاطمه

***

 

در آن بیتی که بی رخصت ملک وارد نمی گردد

زدند از بعد پیغمبر، در آن خانه را آتش

به روی دخت پیغمبر چنان زد خصم دون سیلی

که زد بحر و بر آبادی و ویرانه را آتش

شکستند از فشار در، چنان پهلوی زهرا را

که زد از این مصیبت قلب صاحب خانه را آتش

صدا زد فضه را از پرده دل دست پیغمبر

چو مادر دید سوزد محسن دردانه را آتش

حسن نالد حسین سوزد ولی از ناله مادر

زند گیسو پریشان زینب او شانه را آتش

 

***

 

آن که قدش فلک از غصه دو تا کرد منم

آن که با قامت خم، ناله به پا کرد منم

آن که جز صدمه و آزار ز همسایه ندید

در عوض باز به همسایه دعا کرد منم

آن که با پهلوی بشکسته به هنگام غروب

طلب مرگ ز درگاه خدا کرد منم

آن که در راه وفاداری خود در ره دوست

زود تر محسن شش ماهه فدا کرد منم

آن که بین در و دیوار ز بی یاری خویش

فضه را از پی امداد صدا کرد منم

آن که با غربت قبر و بدن مخفی خویش

ظلم را یکسره انگشت نما کرد منم

 

***

 

بیا بیا به دست خود شانه زنم به موی تو

بیا بیا که جان خسته را تازه کنم به بوی تو

بیا بیا که بنگرم به طلعت نکوی تو

بیا بیا که آخرین بوسه زنم به روی تو

بیا بیا که سر کنم دمی به گفتگوی تو

بیا بیا که من روم شکسته دل ز کوی تو

***

 

من ایستاده بودم دیدم که مادرم را

قاتل گهی به کوچه گه بین خانه می زد

گاهی به دست و بازوی گاهی به پشت و پهلوی

گاهی به دست و صورت گاهی به شانه می زد

گردیده بود قنفذ همدست با مغیره

این با غلاف شمشیر او تازیانه می زد

 

***

 

کسی که راحت دنیا ندید من بودم

فشار از در و دیوار دید من بودم

کسی که شوهر او را لعین بدگهری

به زور جانب مسجد کشید من بودم

کسی که ظالمی از بین امت پدرم

نمود محسن او را  شهید من بودم

کسی که بعد پدر گشت بینوا و غریب

چه طعنه ها که ز دشمن شنید من بودم

کسی که بعد حسن  داشت نازنین پسری

شهید گشت ز ظلم یزید من بودم

کسی که دختر مظلومه اش چو زینب را

اسیر کرد یزید پلید من بودم

به زائران سر کوی من بگو «ساعی»

کسی که راحت دنیا ندید من بودم

 

***

 

از نخست زندگی هرگز نمی شد باورم

که شود این خانه روزی قتلگاه همسرم

او مرا می خواند و من آن روز دستم بسته بود

کاش آنجا جان من می شد برون از پیکرم

روز تنهائی که حتی یک نفر یارم نبود

دیدم اینجا پشت در افتاده تنها یاورم

هر چه دشمن خواست او را زد به جرم آن که گفت

برندارم دست آنجا از دفاع شوهرم

 

***

 

شب و روز از غم زهرا به حال زار می گریم

به سوگ جانگدازش با دل افکار می گریم

از آن ظلمی که شد بر لاله بستان پیغمبر

من خونین جگر، با دیده خونبار می گریم

به یاد کوچه و، آن ضرب سیلی و، رخ زهرا

گهی در خانه، گه در کوچه و بازار می گریم

الهی بشکند دستی که زد سیلی به رخسارش

از این ماتم، به زیر گنبد دوار می گریم

کنم گر داستانش نقل نزد دوستان او

به آه و ناله بر آن عصمت دادار می گریم

به یاد پهلو و، بازو، و رخسار کبود او

میان اهل دل، با آه آتشبار می گریم

«محبی» در عزای جانگداز حضرت زهرا

چو شمع شعله ور، با سوز دل بسیار می گریم

 

***

 

من آن گلم که شرار ستم گلابم کرد

ملال شوهر و داغ پدر کبابم کرد

برفت تا ز سرم سایه پدر، غربت

روان به دشت احد همچو آفتابم کرد

غمی که فاتح خیبر شده است خانه نشین

میان خانه، آتش گرفته آبم کرد

پی گرفتن حق امام مظلومم

ز هر کسی که کمک خواستم جوابم کرد

به عضو عضو تنم مانده جای غصب فدک

مرا که بضعه منی پدر خطابم کرد

 

***

 

گوئید به پروانه مگو بال و پرم سوخت

پروانه اگر سوخت پرش، من جگرم سوخت

ای خانه مکن شکوه تو از شعله آتش

پهلو تو مکن شکوه که محسن پسرم سوخت

بودی پدرم شمس و علی بد قمر من

زهرا منم آن زهره که شمس و قمرم سوخت

بودم شجر پر ثمر باغ رسالت

هم ریشه و هم ساقه و هم برگ و برم سوخت

 

 

ای شمع سینه سوخته انجمن علی

تقدیر توست ساختن و سوختن علی

ای رهبری که منزوی ات کرد جهل خلق

ای آشنای درد، غریب وطن علی

من پهلویم شکسته و تو دل شکسته ای

من بر تو گریه می کنم و تو به من علی

من سینه ام شکسته و تو سینه سوخته

من با تو گفتم و تو به کس دم مزن علی

بازوی من سیه شده تو دست روی دست

برگو کجاست بازوی خیبر شکن علی

گفتم که شب کفن کن و شب دفن کن ولیک

از تن نمانده هیچ برای کفن علی

 

***

 

حبل کین بر گردن حبل المتین افتاده است

لرزه بر عرش برین و رکن دین افتاده است

کاش از مهدی بپرسم کای امام منتقم

مادرت زهرا چرا روی زمین افتاده است

بهتر از هر کس تو می دانی که در دهلیز در

کار زهرا از چه با سقط جنین افتاده است

عذر می خواهم اگر می پرسم از درگاه تو

جای انگشت که بر آن مه جبین افتاده است

زیر دست و پای چندین جانی بی آبروی

دختر والای ختم المرسلین افتاده است

من نمی دانم چسان بر بازوی آزرده اش

نیمه شب چشم امیرالمؤمنین افتاده است

از سر شب تا سحر با دیده گریان علی

روی قبر فاطمه زار و حزین افتاده است

«ملتجی» چون مهبط جبریل را آتش زدند

شعله بر بال و پر روح الامین افتاده است

 

***

 

ز زهرا سینه تا از در شکستند

کمر از حیدر صفدر شکستند

چو شد نیلی ز سیلی روی زهرا

به جنت دل ز پیغمبر شکستند

فروزان شد ز کین تا مهبط وحی

ز جبریل امین شهپر شکستند

به ناکامی چو زهرا خفت در خاک

به قلب دوستان خنجر شکستند

به چشم ما نه تنها خواب بشکست

به  شب خواب مه و اختر شکستند

ز سینگ کینه «عنقا» فتنه جویان

چرا آئینه داور شکستند

 

***

 

تازیانه خصم اگر بر دخت پیغمبر نمی زد

کعب نی هرگز کسی بر زینب اطهر نمی زد

گر نمی شد حق حیدر غصب تا روز قیامت

پشت پا کس بر حقوق آل پیغمبر نمی زد

از لگد آزرده اطفال حسین هرگز نمی شد

گر لگد آن نانجیب بی حیا بر در نمی زد

گر به درب بیت وحی آن بی حیا آتش نمی زد

عصر عاشورا کسی بر خیمه ها آذر نمی زد

محسن شش ماه گر مقتول پشت در نمی شد

حرمله تیری به حلقوم علی اصغر نمی زد

گر نمی بردند مولا را به مسجد دست بسته

هیچکس غل بر تن آن عابد مضطر نمی زد

ضربه ها بر بازوی زهرا اگر قنفذ نمی زد

شمر دون بر حنجر سبط نبی خنجر نمی زد

فاطمه گر کشته راه امام خود نمی شد

زینب غمدیده هم بر چوب محمل سر نمی زد

فرق مولا گر نمی شد منشق از تیغ مخالف

تیغ، هرگز خصم بر فرق علی اکبر نمی زد

خار اگر در دیده مولا علی از کین نمی رفت

تیر کس بر دیده عباس آب آور نمی زد

دختر غمدیده ویران نشین سیلی نمی خورد

خصم اگر در کوچه سیلی بر رخ مادر نمی زد

تیر باران گر نمی شد مجتبی بعد از شهادت

هیچ کس تیری به نعش شاه بی یاور نمی زد

گر نبودش لطف زهرا گرد قبر مخفی او

مرغ جان «ملتجی» این گونه بال و پر نمی زد

 

***

 

آتش زبانه می کشد از خانه علی

یا غم نموده رخنه به کاشانه علی

دیوار و در در آتش و مسمار آهنین

سوز د ز داغ همسر فرزانه علی

سیلی خور زمان شده زهرا و زین اَلَم

پر از شرنگ غم شده پیمانه علی

پهلو شکسته، ساعد  مجروح و رخ کبود

غلطد به خاک و خون مه جانانه علی

باد خزان وزیده بر این گلستان مگر

کاینان فسرده عارض ریحانه علی

یک سو فتاده غرقه به خون، بضعه الرسول

یک سو فتاده محسن دردانه علی

بلبل خموش شمع پریشان و گل ملول

آتش گرفته شهپر پروانه علی

ای شمع غم برای تسلای کودکان

امشب تو هم به سوز به ویرانه علی

خون جای اشک می چکد از چشم روزگار

تا بشنود نوای غریبانه علی

 

***

 

خودم دیدم که آتش شعله ور بود

خودم دیدم که زهرا پشت در بود

خودم دیدم که زینب ایستاده

کنار مادرش با چشم تر بود

خودم دیدم که محسن کشته گردید

کنارش فضه خونین جگر بود

خودم دیدم که زهرا ناله می کرد

خودم دیدم که دستش بر کمر بود

خودم دیدم که نور مه در آن شب

شکسته پهلویش از ضرب در بود

خودم دیدم رخ نیلی او را

که زد آتش تمام پیکرم را

خودم شستم دل شب همسرم را

به اشک دیده از جان بهترم را

 

***

 

 

آنها که دم ز سنت خیرالوراء زدند

آتش چرا به خانه خیرالنساء زدند

پهلوی فاطمه بشکستند ز ضرب در

سیلی به روی عصمت حق از جفا زدند

از بعد غصب حق خلافت ز روی ظلم

شمشیر کین، به فرق شه لافتی زدند

گفتند ناسزا به علی در بر حسن

از زهر کین شرر به دل مجتبی زدند

خواندند از مدینه حسین را به کربلا

کشتند و رأس او به سر نیزه ها زدند

نعش حسین روی زمین بود و کوفیان

آتش ز کین به خیمه آل عبا زدند

دیگر دم از اسیری زینب «هنرورا»

هرگز مزن که تیر به قلب خدا زدند

 

***

 

چندی بود به محنت و غم خو گرفته ام

از غصه سر به کنده زانو گرفته ام

بابا ببین که از اثر ضربت شلاق

مزد رسالت تو به بازو گرفته ام

پهلوی من شکست چنان از فشار  در

کز فرط درد، دست به پهلو گرفته ام

سیلی چنان به صورت من نقش بسته  است

کز کودکان خویش چنین رو گرفته ام

 

 

دست زهرا را که پیغمبر مکرر بوسه زد

وا اسف ضرب غلاف تیغ آخر بوسه زد

سینه زهرا پیمبر گفت مینوی من است

میخ داغ در، به مینوی پیمبر بوسه زد

خانه زهرا که بودی آستان بوسش ملک

دشمن آنجا حمله کرد آتش بر آن در بوسه زد

محسنش را شد ولادت با شهادت همزمان

دست از جان شسته و بر پای مادر بوسه  زد

بعد پیمبر علی ماند و هزاران داغ دل

جام غم ها بر لب ساقی کوثر بوسه زد

کوه غم بر شانه ام  ابیها تکیه کرد

خون دل بر چهره ناموس اکبر بوسه زد

هر زمان طبع «مؤید» از غم زهرا شکست

خوندل اشک قلم بر لوح دفتر بوسه زد

 

***

 

دلم سوزد به زهرای مطهر

عزیز مصطفی محبوب داور

خدا لعنت کند آن مرد مکّار

که دست فاطمه انداخت از کار

نگفت زهرا پریشان و ملول است

عزادار پدر یعنی رسول است

شکست دست و شکست پهلوی زارش

سیه چون شب نمود یک سر عذارش

همان صورت که جز حیدر ندیده

کبودش کرد، از ضرب کشیده

شکست چون پشت در، آن سینه و دست

سپس دست خدا را از جفا بست

طناب بر گردن مولا چو انداخت

به گمراهی خلق، از کینه پرداخت

چو آن بی دین بنای ظلم بنهاد

در ظلم و ستم یکباره بگشاد

نه تنها شعله زد بیت خدا را

در آنجا سوخت یکسر خیمه ها را

غلاف تیغ اگر آنجا نبودی

تن زینب نمی دیدی کبودی

 

***

 

بیا فضه ببین نقش زمینم

بیا فضه ببین حال حزینم

بیا فضه بگیر از مهر دستم

که در سوگ عزیز خود نشستم

بیا فاضه که پهلویم شکسته

ببین جسم کبود و حال خسته

بیا فضه که محسن رفت از دست

به جد خود رسول الله پیوست

برو فضه علی را تو خبر کن

پدر را آگه از حال پسر کن

 

***

 

آتش زدن به خیمه مولا بهانه بود

مقصود خصم، کشتن بانوی خانه بود

از آن به باب وحی لگد زد عدو که دید

جان رسول، پشت در آستانه بود

با آن همه سفارش پیغمبر خدا

پاداش دوستی علی تازیانه بود

آن کس که داد نسبت هذیان به مصطفی

از کینه اش به صورت زهرا نشانه بود

 

***

 

حقیقت بر کسی پوشیدنی نیست

گناه آن دو تن بخشودنی نیست

به گلچین ستمگر گفت بلبل

گل نشکفته من چیدنی نیست

ز بعد خوردن سیلی حسن گفت

که روی مادر من دیدنی نیست

 

***

 

خداوندا نمی دانم چرا زهرا نمی خوابد

سحر از نیمه هم بگذشت چرا زهرا نمی خوابد

سپیده دم شد و بینم در آه و افغان است

رحیم من، کریم من چرا زهرا نمی خوابد

ز سوز سینه و پهلوست که او پیوسته می گوید

بمیرم، روز روشن هم چرا زهرا نمی خوابد

 

***

 

 

چه سان گویم که با زهرا چه کردند

به خورشید جهان آرا چه کردند

چه سان گویم که زهرا خورد سیلی

ز سیلی چهر ماهش گشت نیلی

چه سان گویم که پهلویش شکستند

به روی او در امید بستند

چه سان گویم به دل تا چند غم داشت

چرا بازوی آن بانو ورم داشت

چه سان گویم به محبوب یگانه

چرا زد دشمن دون تازیانه

 

***

 

 

دست دشمن یار تنهای مرا از من گرفت

حامی افتاده از پای مرا از من گرفت

بشکند دستی که دیدم در میان خانه ام

با غلاف تیغ، زهرای مرا از من گرفت

بشکندآن دوزخی پائی که از ضرب لگد

در بهشت وحی طوبای مرا از من گرفت

 

***

 

روبهان بر همسر شیر خدا سیلی زدند

در بهشت وحی بر خیرالنساء سیلی زدند

نامسلمانان که دم از دین و قرآن می زدند

بر رخ تطهیر و قدر و هل اتی سیلی زدند

گر من آذاها فقد آذانیت خورده به گوش

آن ستمکاران به روی مصطفی سیلی زدند

فاطمه آئینه توحید و وجه کبریاست

بر رخ توحید و وجه کبریا سیلی زدند

صورت انسیه الحورا کجا؟ سیلی کجا؟

با که گویم دیوها حوریه را سیلی زدند

چارده قرن است می پرسند آل فاطمه

اهل عالم مادر ما را چرا سیلی زدند

«میثم» آن سیلی به روی فاطمه تنها نخورد

بر تمام انبیاء و اولیاء سیلی زدند

 

***

 

دلم گرفته در این وسعت ملال، بلال

اذان بگوی خدا را اذان بلال، بلال

سکوت تلخ تو، با درد همنشینم کرد

اذان بگوی و ببر از دلم ملال، بلال

من و تو شعله وریم از شرار فتنه، بیا

برای این همه غربت چو من بنال، بلال

هنوز یاد تو در خاطر زمان جاری است

از این گذشته روشن به خود ببال، بلال

دوباره بانگ اذان در مدینه می پیچد؟

سکوت نیست جواب چنین سؤال، بلال

اذان اگر تو نگویی، نماز می میرد

بخوان سرود رهائی بخوان بلال، بلال

اذان بگو به بلندای قامت توحید

که دشمنت ندهد بعد از این مجال، بلال

به جرم اینک من از راست قامتان بودم

زمانه منحنیم خواست چون هلال، بلال

فغان که اهرمنم آن زمان ز پا افکند

که بست دست خداوند ذوالجلال، بلال

ز جان سوخته من، هنوز شعله درد

زبانه می کشد از فرط اشتعال، بلال

سرود این همه غربت بخوان که بنشیند

به چهره ها عرق شرم و انفعال، بلال

در این خزان محبت، سرود سبزت را

بخوان برای دل من به شور و حال، بلال

بخوان برای دل  من، بخوان، که می بالد

به من شکوه و، به تو عشق لایزال، بلال

کبوتر حرم عشق، بال و پر وا کن

به شوق آمدن لحظه وصال، بلال

بخوان که عمر گل باغ عشق، کوتاه است

چو آفتاب که دارد سر زوال، بلال

برای مرغ مهاجر ز کوچ باید گفت

بخوان سرود غم انگیز ارتحال، بلال

کمال سنگدلی بین که سنگ حادثه را

مرا زدند به پهلو، تو را به بال، بلال

سرود سبز تو، با خشم سرخ من، ماند

به یادگار، برای علی و آل، بلال

 

***

 

آن امتی که تیشه به نخل فدک زدند

آتش به جان خلق سما تا سمک زدند

آن بانویی که سوره کوثر به شأن اوست

سیلی به صورتش پی غصب فدک زدند

آن بانویی را که سکه به نامش زند ملک

یا رب چه کرده بود که او را کتک زدند

دیوار و در شکست چو پهلویش از ستم

کوس غمش به قله قاف فلک زدند

مسمار در به سینه او تا که بوسه زد

تیر جفا به شهپر حور و ملک زدند

تا شد کبود بازویش از  ضربت غلاف

بر زخم قلب ختم رسولان نمک زدند

«ژولیده» شو خموش کز این شعر سوزناک

آتش به جان خلق سما و سمک زدند

 

***

 

ای که آتش بر در دارالولا انداختی

لرزه بر کون و مکان زین ماجرا انداختی

بعد احمد تیشه را بر ریشه ایمان زدی

کِشتی دین را به گرداب بلا انداختی

از پی غصب خلافت بر خلاف امر حق

ریسمان بر گردن شیر خدا انداختی

در میان کوچه سیلی بر رخ زهرا زدی

زین عمل آتش به جان ماسوی انداختی

کاش پایت می شکست آن دم که از ضرب لگد

پشت درب خانه زهرا را ز پا انداختی

غنچه را با گل چو کردی پرپر از باد خزان

بلبل گلزار دین را از نوا انداختی

محسن شش ماهه را کشتی و جای چتر گل

سایه غم بر سر اهل ولا انداختی

رخت ماتم دوختی بر قامت دخت علی

خون دل از دیده خون خدا انداختی

روز و شب «ژولیده» می گوید چرا ای بی حیا

ریسمان بر گردن شیر خدا انداختی

 

***

 

 

من اگر شکوه ز اعدا نکنم پس چکنم

گره از عقده دل وا نکنم پس چکنم

ز فراق پدر و مام گرامم هر شب

مجلس گریه مهیا نکنم پس چکنم

من گلی بودم و امروز چنین خوار شدم

یاد از آن خسرو بطحا نکنم پس چکنم

زد عدو آتش کین بر در کاشانه من

یاد از ظلم و جفاها نکنم پس چکنم

محسنم سقط شد از ضربت در واویلا

یاد آن کودک زیبا نکنم پس چکنم

بازویم گشت کبود و رخ من شد نیلی

ناله زین ماتم عظمی نکنم پس چکنم

یا علی، جانِ تو و جان حسین و حسنم

یاد از زینب کبری نکنم پس چکنم

آنچه دیدم ستم و ظلم و جفا صبر کنم

ناله اندر دل شب ها نکنم پس چکنم

بسپارم به تو این زینب و کلثوم حزین

فکر اطفال دل آرا نکنم پس چکنم

سایه لطف پدر بر سر من بود که رفت

یاد آن لعل گهر زا نکنم پس چکنم

نروم گر به سر قبر پدر با طفلان

با دل غم زده مأوی نکنم پس چکنم

من به یاد حسن و روی حسین در دل خاک

دامن از اشک چو دریا نکنم پس چکنم

قطره از ماتم زهرا گل گلزار رسول

روز شب ناله و آوا نکنم پس چکنم

 

***

 

مادر ز دردهای نهانت سخن بگو

با هیچ کس نگفته ای اما با من بگو

مادر چرا به فصل جوانی خمیده ای

زین داغ جانگداز خود آخر سخن بگو

با من اگر صلاح سخن گفتن تو نیست

با من مگو ولی به حسین و حسن بگو

 

***

 

حضرت زهرا که مولا را جز او یار نبود

موقع حمله به در ای کاش پشت در نبود

میخ در کز سینه او شد طفل را در جا بکشت

کاش دیگر ملتهب همچون گل آذر نبود

ماجرای بازو و ضرب غلاف تیغ کین

کاش پیش دیدگان فاتح خیبر نبود

بس که او بر ظلم شد زآن امت بیدادگر

از خدا جز مرگ او را خواهش دیگر نبود

من نمی دانم که در با پیکر زهرا چه کرد

آن قدر دانم رمق دیگر در آن پیکر نبود

بی جهت زینب نمی زد ناله از سوز جگر

کاش نقش روی مادر بر دل دختر نبود

مرگ مادر لطمه بر روحیه دختر زند

کاش زینب شاهد جان دادن مادر نبود

از ستم بر فاطمه وز غصب حق مرتضی

خصم را مزد رسالت گوئیا بهتر نبود

بیش از اینها ظلم بر زهرا نمی شد «ملتجی»

گر سفارش های بیش از حد پیغمبر نبود

 

***

 

بشکند دستی که زد سیلی به روی فاطمه

شد از آن سیلی سیه روی نکوی فاطمه

فکر کرد آن بی حیا با آن جنایت های خود

می توان بازی کند با آبروی فاطمه

کور خواند آن کور دل زهراست ناموس خدا

دیده پر آبرومندی است به سوی فاطمه

با وجود چهار طفل کوچک او مرگ بود

روزهای آخر عمر آرزوی فاطمه

پیش چشمان علی در رهگذار خاص و عام

حمله ور شد دشمن جانی به سوی فاطمه

دست او چون خورد بر بازوی زهرا نیمه شب

ناله اش برخاست حین شستشوی فاطمه

چون ظهور حضرت مهدی رسد آن منتقم

انتقامی سخت گیرد از عدوی فاطمه

 

***

 

 

روزی ز خانه ما آتش زبانه می زد

خاری، گل نبی را با تازیانه می زد

از ماجرای کوچه عالم طنین می خورد

زینب نگاه می کرد زهرا زمین می خورد

با شعله های کینه آتش به پیکرم زد

با دست های نحسش سیلی به مادرم زد

 

***

 

زینب ای گوهر یکدانه من

ای گل سرسبد خانه من

بعد من بانوی این خانه توئی

همدم آه یتیمانه توئی

مادر جمله یتیمان منی

تو پرستار حسین و حسنی

مادرت را به جوانی کشتند

یادگارش به در بنوشتند

نظری بر در و دیوار مکن

گریه بر مادر بیمار مکن

درّ ز چشمان گوهر بار مبار

صورتت از کف پایم بردار

غم و اندوه فراوان داری

کربلا شیون و افغان داری

کربلا می روی ای نور دو عین

زینبم جان تو جان حسین

 

***

 

خواست چون رو سوی مسجد برد

دادخواهیش بسی شرح دهد

هاشمیات برش جمع شدند

همه پروانه آن شمع شدند

دست زیر بغل او کردند

رفق با پهلوی بانو کردند

بس که دل خسته و رنجور شده

ره نزدیک بر او دور شده

شدت درد نمی داد امان

تا شود فاطمه از خانه روان

دست بر پهلوی بشکسته گرفت

دستی از زینب دلخسته گرفت

با چنین حال به مسجد آمد

پیش حق راکع و ساجد آمد

عصمت الله چو دیدند آنجا

بهر او پرده کشیدند آنجا

گفت بی پرد ه به پشت پرده

آنچه دشمن به سرش آورده

خواست تا خطبه بخواند غررا

ناله کرد و همه کس را گریاند

شدت گریه نمی داد مجال

تا کند فاطمه اظهار مقال

کم کم آرام شد از ناله و آه

گفت آغاز سخن بسم الله

حمد لله علی ما انعم

وله الشکرعلی ما الهم

من که گوینده این محکمه ام

دخت پیغمبرتان فاطمه ام

زینب آن دخترک غم پرور

دست خود داد به دست مادر

 

***

 

دیده شد دریای اشک و عقده از دل وانشد

ماه گم گردید و امشب هم اجل پیدا نشد

آنچنان کاندر جوانی قامت من گشت خم

روز پیری هیچ کس اینگونه قدش تا نشد

 

***

 

به زانو سرنهادم خو گرفتم با غمت مادر

ندارم آشنایی غیر ماتمت مادر

نشینم تا سحر گه در کنار حجره ات تنها

سرشک از دیده ریزم برتو و عمرکمت مادر

بریز آب روان اَسماء ، ولی آهسته آهسته

به جسم اطهر زهراء ، ولی آهسته آهسته

ببین بشکسته پهلویش ، سیه گردیده بازویش

به ریز آب روان رویش ، ولی آهسته آهسته

بُوَد خون جاری ای اسماء هنوز از سینه زهراء

بنالم زین مصیبت ها ، ولی آهسته آهسته

حسن ای نور چشمانم ، حسین ای راحت جانم

بیائید ای عزیزانم ، ولی آهسته آهسته

همه خواب و علیّ بیدار ، سرش بنهاده بردیوار

بگرید با دل خونبار ، ولی آهسته آهسته

روم شب ها سراغ او ، به قبر بی چراغ او

بگریم از فراق او ، ولی آهسته آهسته

 

***

 

 

تو زهرا بینی و من روی نیلی

تو صورت بینی و من جای سیلی

تو می بینی ز من آه شبانه

نمی بینی تو جای تازیانه

تو می بینی علی را زار و خسته

نمی بینی که پهلویش شکسته

 

***

دلا بیا به سرای علی سری بزنیم
به خانه ای که درش سوخته دری بزنیم
خبررسیده است که این روزها علی تنهاست
بیا به خانه بی فاطمه سری بزینم
نشد برای مریض علی گلی ببریم
بیا گلا ب اشک به افتاده بستری ببریم
کسی به گرد یتیمان او نمی گردد
بیا به شیوه پروانه هاپری بزنیم
کنون که جان علی خفته است دردل خاک
بیا زخونابه بر خاک گوهری بزنیم

***

به بستر فاطمه افتاده و مولا پرستارش

ببین حال پرستار و مپرس احوال بیمارش

کسی از آشنایان هم به دیدارش نمی آید

بود چشمش به در تا کی اجل آید به دیدارش

علی از چشم زهرا چشم خود را بر نمی دارد

مجسم می کند عشق و فداکاری و ایثارش

کند اشک علی را پاک با دستی که بشکسته

نخواهد اشک مظلومی فرو ریزد به رخسارش

علی گه در بغل زانو گهی سر بر سر زانوست

تو گویی از جدایی می کند زهرا خبردارش

به زحمت وا کند چشم و به سختی می نهد بر هم

رمق رفته دگر از دیده تا صبح بیدارش

دوای درد خود تنها ز مرگ خویش می خواهد

که در فصل جوانی از جهانی گردیده بیزارش

***

سلام ما سلام ما به رحمت و به جود تو

سلام ما سلام ما به چهره کبود تو

سلام ما سلام ما به صحنه مدینه ات

سلام ما سلام ما به خون زخم سینه ات

سلا م ما سلام ما به سوز تو به داغ تو

سلام ما سلام ما به قبر بی چراغ تو

سلام ما سلام ما به طفل ناامید تو

سلام ما سلام ما به محسن شهید تو

سلام ما سلام ما به بازوان خسته ات

سلام ما سلام ما به پهلوی شکسته ات

سلام ما سلام ما به ناله های هر شبت

سلام ما سلام ما به اشک چشم زینبت

 

 

***

 

کبوتر من مپر ز لانه

مبر صفا را ز آشیانه

کسی نداند چه کرده دشمن

چه کرده با تو چه کرده با من

تو را کشانده میان کوچه

مرا نشانده به کنج خانه

نشاط و شادی ز خانه بردی

چراغ عمرم زدی شکندی

قمر به حالم ستاره ریزد

که آسمانم قمر ندارد

کسی ز حالم خبر ندارد

شب غم من سحر ندارد

دو زانویم در بغل نشستم

در انتظار اجل نشستم

کسی که آتش به باغ من زد

نمک همیشه به داغ من زد

میان کوچه ببین غریبم

مکن کناره از این میانه

صفای خانه به خانه برگرد

کبوتر من به لانه برگرد

که جوجگانت در انتظارند

جواب طفلان پدر ندارد

 

***

 

تو زهره فلکی زیر خاک جای تو نیست

برآر سر ز لحد، خشت متکای تو  نیست

ستاره سحرم از چه رو نهان شده ای

گل همیشه بهارم، چرا خزان شده ای

مرا ببر که مقامات عالیت بینم

چسان به خانه روم جای خالیت بینم

 

***

 

حق بردن و سیلی زدن و سینه شکستن

مزد زحمات شب و روز پدرم بود

از فضه غم مادر و فرزند بپرسید

کو شاهد مرگ من و قتل پسرم بود

یک بار فشار در و دیوار مرا کشت

قنفذ به خدا باعث قتل دگرم بود

 

***

 

این خانه نیست قتلگه همسر من است

صاحب عزای خانه من، دختر من است

با احترام پای در این آستان نهید

زیرا که قتلگاه گل پرپر من است

کی گفته بعد فاطمه، تنها شده علی

هر شب مزار مخفی او در بر من است

دیشب سرم به دامن دیوار خانه بود

امشب به خاک و تربت زهرا سر من است

زهرای من، مخور غم تنهایی علی

چون چهار ساله، دختر من یاور من است

دیروز بود آرزویم، طول عمر تو

امروز مرگ، آرزوی دیگر من است

 

 

***

 

من می روم سوی جنان با آه شبگیر

تا محسن شش ماهه خود را دهم شیر

اینجا که شیرش از میخ در بود

شرمنده مادر از این پسر بود

مادر چرا رنگ از رخ ماهت پریده

مادر چرا خون از گریبانت چکیده

 

***

 

بتاب ای مه، تو بر کاشانه من

که تاریک است امشب خانه من

بتاب ای مه، که تا با حال خسته

دهم من غسل، پهلوی شکسته

بتاب ای مه، که شویم من شبانه

ز اشک دیده، جای تازیانه

بتاب ای مه، که بینم روی نیلی

بشویم در دل شب، جای سیلی

بتاب ای مه، حسن مادر ندارد

حسین من کسی بر سر ندارد

بتاب ای مه، گلستانم خزان شد

به زیر خاک، زهرای جوان شد

 

***

 

 

مادر ز دردهای نهانت سخن بگو

با هیچ کس نگفته ای اما با من بگو

مادر چرا به فصل جوانی خمیده ای

زین داغ جانگداز خود آخر سخن بگو

با من اگر صلاح سخن گفتن تو نیست

با من مگو، ولی به حسین و حسن بگو

 

***

 

 

پرپر شدن گلم به چشمم دیدم

من ناله او ز پشت در بشنیدم

بلبل ننموده بی وفائی با گل

من بهر گلم خودم لحد می چیدم

چون خواستم او را بر خاک نهم

دستان پیمبر خدا را دیدم

یعنی بده ای علی گل پرپر من

از خجلت روی او به خود لرزیدم

 

***

 

 

ای مادر حسین و حسن دیده باز کن

جای علی ببین و سپس خواب ناز کن

در کار من ز مرگ تو افتاده مشکلی

لطفی کن و ز کار علی عقده باز کن

همسایگان دعای تو را آرزوی کنند

برخیز و رو به جانب محراب نماز کن

من آمدم که باز برم، سوی خانه ات

بازآ به سوی خانه، مرا سرفراز کن

اطفال تو بهانه مادر گرفته اند

دستی پی نوازش ایشان دراز کن

سجاده نماز تو افکنده زینبت

با پهلوی شکسته بیا و نماز کن

 

***

 

 

شمع خموش ما را از خانه بردند

تابوت مادرم را شبانه بردند

باغی که گل ندارد صفا ندارد

شهر مدینه دیگر زهرا ندارد

مدینه در نوای امن یجیب است

مادر به خانه برگرد بابا غریب است

من، طفل دادم از دست سه گوهرم را

هم جد و هم برادر و هم مادرم را

 

***

 

منم دخت طه مدینه مدینه

که رفتم به طوبی مدینه مدینه

عزیزم ولیکن غریبانه رفتم

گواهی به فردا مدینه مدینه

خدا حافظ ای سرزمین خدائی

نگو راز شب ها مدینه مدینه

نمی آید از شهر طه صدائی

علی مانده تنها مدینه مدینه

شهادت دهد محسن کوچک من

غریبی مولا مدینه مدینه

تو دانی سر قبر حمزه چه گفتم

چکد اشک زهرا مدینه مدینه

چرا اهل بیت پیامبر غریب است

در این شهر طه مدینه مدینه

بود منتظر، مادر من خدیجه

ندیدم رخش را مدینه مدینه

 

***

 

بر احوالم ببار، ای ابر اشک از آسمان امشب

که من با دست خود سازم گلم در گل نهان امشب

مکن ای دیده منعم گر به جای اشک خون بارم

که می گریم من از هجران زهرای جوان امشب

نشنیم تا سحرگه بر سر قبرت من دل خون

چو بلبل از فراقت سر کنم آه و فغان امشب

گرفتم آنکه برخیزم به سوی خانه برگردم

چه گویم گر ز من خواهند مادر، کودکان امشب

حسن نالان حسین گریان، پریشان زینبین از غم

چسان آرام بنمایم من این بی مادران امشب

زمین با پیکر رنجیده زهرا مدارا کن

که این پهلو شکسته بر تو باشد میهمان امشب

 

***

 

از هجر رویت ای ماه من بی قرارم امشب

بر روی خاک قبرت سر می گذارم امشب

راحت شدی ز دنیا ماندم غریب و تنها

چون مرغ پر شکسته در این دیارم امشب

هر گه روم به خانه گیرد حسین بهانه

از ناله های زینب من دل ندارم امشب

از من مکن شکایت جانا به نزد بابت

افزون شود خجالت زان تاجدارم امشب

بیند چو جای سیلی گشته ز کینه نیلی

دیگر مگو شکسته پهلوی زارم امشب

 

***

 

دوباره شب شد و ظلمت برآمد

کنار قبر زهرا حیدر آمد

ز خانه تا حرم شاه یگانه

قدم آهسته بردارد شبانه

سلام ای بانوی در خاک خفته

درود زندگی را زود گفته

بخواب آرام ای پهلو شکسته

علی اندر سر قبرت نشسته

بخواب آرام ای نور دو عینم

که من چون تو پرستار حسینم

به خانه چون روم رویت نبینم

بریزم اشک و با زینب نشینم

به مسجد چون روم بینم عدو را

به یاد آرم غم سیلی او را

چه خوبست ای مرا آرام جانم

همیشه بر سر قبرت بمانم

 

***

 

در این خاک آرمیده همسر من

که بی او خاک عالم بر سر من

همه شب اختران آسمانی

برون آیند الّا اختر من

همین جا از کفم افتاد و گم شد

سلیمانی نگین، انگشتر من

چراغ آرید و این جا را بگردید

که در این خاک گم شد، گوهر من

همین جا با نسیمی ریخت بر خاک

گل پر خاک و پر خون پرپر من

گلابی بر مزار او بیفشان

به آب دیده، ای چشم تر من

تو زیر خاک و من بر بستر خاک

ولیکن نیست مرگت باور من

چنان داغ تو آتش زد به جانم

که خیزد شعله از خاکستر من

تو ای پرپر به باغ نوجوانی

گل من، یاس من، نیلوفر من

بنوش از آب کوثر گرچه بی تو

پر از خون کرده ساقی ساغر من

به خواب آرام در این ساحت قدس

همیشه در کنار مادر من

«ریاضی» ساحت خلد برین است

حریم دختر پیغمبر من

 

***

 

از فراق تو من ای سرو خرامان چه کنم؟

با غم و محنت و اندوه فراوان چه کنم؟

بعد تو فاطمه جان تیره تر از شام سیاه

روز پیش نظرم گشته به دوران چه کنم؟

رفتی ای مادر غمدیده طفلان علی

با یتیمان تو ای بانوی رضوان چه کنم؟

تا تو رفتی ز کفم، بی سر و سامان گشتم

سرو سامان علی، با غم هجران چه کنم؟

همچو بلبل که ز گل دور بود می نالد

با حسین و، حسن و، زینب نالان چه کنم؟

دوری روی تو و، آه یتیمان تو ساخت

سیرم از سرو و، گل و، لاله و، ریحان چه کنم؟

گر زنم خیمه غم، بر سر قبرت شب و روز

باز از هجر تو ای آینه جان چه کنم؟

یا علی گر نکنی سوی «محبی» نظری

پای میزان عمل، با همه عصیان چه کنم؟

 

***

 

گل نورسته ما را چیدند

سفره زندگیم برچیدند

حال بی مونس و یارم چکنم

گره افتاده به کارم چکنم

شب که تاریک شود خانه من

عوض شمع بسوزد دل من

ای گل پرپر افسرده من

هیجده ساله کتک خورده من

در جهان قبر کسی مخفی نیست

غیر زهرای جوان مرده من

 

***

 

کودکان شور و نوا می خوانند

از من خسته، تو را می خواهند

سیل اشکم چو به رخ می بینند

مرگ خود را ز خدا می خواهند

رفتی از دار بلا می دانم

سینه ات یافت شفا می دانم

درد خود گرچه نمودی پنهان

میخ در کشت تو را می دانم

 

***

 

الهی رفت زهرا و به لب شد جان من امشب

به نزد باب خود ملحق شده جانان من امشب

الهی خانه ام تاریک شد بی شمع روی او

به خاک تیره پنهان کوکب تابان من امشب

الهی من چسان دل بر کنم از دخت پیغمبر

مگر بیرون رود از این تن من، جان من امشب

الهی خانه ام ویرانه شد از ماتم زهرا

دلم ویرانه تر از خانه ویران من امشب

الهی بلبلانم گشته خاموش از غم مادر

پریشان زینب و گیرد، حسین دامان من امشب

الهی ز آه جانسوز حسن با ناله کلثوم

شرر زد بر دلم این ناله طفلان من امشب

الهی بعد زهرا با که گویم راز قلب خود

به درد این دلم شد تربتش درمان من امشب

 

***

 

 

ای مادر حسین و حسن دیده باز کن

حال علی ببین و سپس خواب ناز کن

در کار من ز مرگ تو افتاده مشکلی

لطفی کن و ز کار علی عقده باز کن

همسایگان، دعای تو را آرزوی کنند

برخیز و رو به جانب محراب نماز کن

من آمدم که باز برم سوی خانه ات

بازآ به سوی خانه، مرا سرفراز کن

اطفال تو بهانه مادر گرفته اند

دستی پی نوازش ایشان دراز کن

سجاده نماز تو افکنده زینبت

با پهلوی شکسته بیا و نماز کن

از پای تا به فرق «مؤید» بود نیاز

لطفی بر این حقیر سراپا نیاز کن

 

***

 

ناله مرع شب است این یا ندای دیگر است

یا کنار قبر زهرا ناله های حیدر است

مرتضی شب زنده دار و اشکبار و دل فکار

تا سحر در گفتگو با دختر پیغمبر است

ریزد از ابر بصر دُرهای غلطان روی خاک

هر طرف در جستجوی آن یگانه گوهر است

نالد از سوز جگر کای شمع شام تار من

خیز و بنگر کز فراقت جان من در آذر است

پهلوی بشکسته ات کی می رود از خاطرم

قلب من سوزان از آن در، تا به روز محشر است

 

***

 

ای محرم غم های من، ای نوگل رعنای من

زهرای من، زهرای من

خیز و ببین غوغا شده، دیگر علی تنها شده

من ماندم و غم های من، زهرای من

پیراهن از خون ترت، مانده به نزد دخترت

آن دختر تنهای من، زهرای من

با مرگ تو ای همسرم، بشکسته رکن دیگرم

شد کوی تو مأوای من، زهرای من

زینب به یاد مادر است، چشمش به مسمار در است

ای لؤلؤ لالای من، زهرای من

مضطر شدم مضطر شدم، مرغ شکسته پر شدم

ای هم نوای نای من، زهرای من

از خون پهلویت اثر، مانده بر آن دیوار و در

بین چشم خونپالای من، زهرای من

 

 

***

 

امیرالمؤمنین با قلب خسته

کنار تربت زهرا نشسته

غمش از اختران شب فزون است

دلش از غصه ها دریای خون است

بنالد همچو مرغان شباهنگ

علی از داغ زهرا با دل تنگ

بگوید ماه گردون ماه من کو

چراغ روشن همراه من کو

چرا در نوجوانی ناگه افسرد

گل عمرش نگشته باز پژمرد

چرا آن نوگل باغ پیمبر

به هجده سالگی گردید پرپر

چرا باید دهم غسلت شبانه

به خاکت بسپرم شب مخفیانه

ز داعت شمع جانم شعله ور شد

علی سوزان ز غم پا تا به سر شد

میان شعله غم ها بسوزم

بود این حال شب آن حال روزم

شده کاشانه ام بعد تو خاموش

نیاید صوت جانبخش تو بر گوش

چه گویم من جواب نور عینت

عزیز جان و دل، یعنی حسینت

عدو بین در و دیوار کشتت

به صد رنج و غم و آزار کشتت

اگر خواهد تو را زینب چه گویم

بگو آخر چه راه چاره جویم

ز کین تا زد عدو سیلی به رویت

به چشمم شد سیه روزم چو مویت

چرا قدر تو را نشناخت دوران

چرا آزار و غم دادت فراوان

کنون کلثوم زارت در محن بین

کنار تربتت گریان حسن بین

ز داغت قلب «عنقا» داغ دار است

به روز و شب دو چشمش اشکبار است

 

***

 

بیایم در دل شب ها، کنار قبرت ای زهرا

بنالم یکه و تنها، ولی آهسته آهسته

بیایم هر شب از خانه، به دیدار تو دردانه

بسوزم همچو پروانه، ولی آهسته آهسته

شکست از کین پر و بالم، پریشان بنگر احوالم

سر قبر تو نالم، ولی آهسته آهسته

به تاریکی میان شب، گهی آرم ز سوز تب

کنار تربتت زینب، ولی آهسته آهسته

ز غم آورده ام زهرا، به همراهم حسینت را

به آه و بانگ واویلا، ولی آهسته آهسته

ببین حال علی چون شد، دلش از غصه پر خون شد

فغانش از حد افزون شد، ولی آهسته آهسته

فراقت دل کبابم کرد، غم هجر تو آبم کرد

برون از صبر و تابم کرد، ولی آهسته آهسته

ببین چشم پر آب من، سرشک بی حساب من

بگو آخر جواب من، ولی آهسته آهسته

به ره از دیده های خود، ز اشک بی صدای خود

بشویم جای پای خود، ولی آهسته آهسته

 

 

***

 

این خانه نیست قتلگه همسر من است

صاحب عزای خانه من دختر من است

با احترام پای در این آستان نهید

زیرا که قتلگاه گل پرپر من است

کی گفته بعد فاطمه تنها شده علی

هر شب مزار مخفی او در بر من است

دیشب سرم به دامن دیوار خانه بود

امشب به خاک تربت زهرا سر من است

زهرای من مخور غم تنهایی علی

چون چهار ساله دختر من یاور من است

بستر نیاورید برایم به وقت خواب

بر روی خاک تربت زهرا سر من است

گویند بعد فاطمه بی کس شده علی

این قطره های اشک همه لشکر من است

دیروز بود آرزویم طول عمر تو

امروز مرگ، آرزوی دیگر من است

بر شستشوی تربت پنهان یار من

آبی که ریخته است ز چشم تر من است

 

***

 

 

علی از کف بداده کوثرش را

شکسته سنگ کین بال و پرش را

درون خانه بی زهرا نشسته

به روی خود در کاشانه بسته

بسان ماه از غم هاله دارد

عزای یار هیجده ساله دارد

به آه و ناله و غم خو گرفته

به زاری در بغل زانو گرفته

چه غمخانه شده کاشانه او

پرستارش بود دردانه او

اگر بشکست دشمن دست مادر

بگیرد اشک بابا دست دختر

گل غم می زند هر سو جوانه

شده زینب دگر بانوی خانه

در آن خانه که غم ها جلوه گر بود

نشان سینه مادر به در بود

از این غم چشم گردون گریه می کرد

که آن مسمار هم خون گریه می کرد

 

***

 

چرا زهرای اطهر امشب از جا بر نمی خیزد

برای راز دل با حق تعالی بر نمی خیزد

به محراب دعا هر شب هماهنگ علی بوده

علی تنهاست امشب از چه زهرا بر نمی خیزد

مگر شد رفع درد سینه و پهلو و بازویش

که دیگر ناله اش در نیمه شب ها بر نمی خیزد

مگر چشم کبود از سیلی اش در خواب خوش رفته

که دیگر موج اشک از چشم زهرا بر نمی خیزد

نهان در خاک شد با روی نیلی پیکر زهرا

چرا یا رب که رستاخیز عظمی بر نمی خیزد

علی هر شب پی دیدار زهرا می رود اما

چرا زهرا به استقبال مولا بر نمی خیز

 

***

 

صاحب ذوالفقار می گرید

حیدر شهسوار می گرید

در کنار جنازه زهرا

سرّ پروردگار می گرید

همسری مهربان ز دستش رفت

بی جهت نیست زار می گرید

روزها می کشد خروش از دل

در دل شام تار، می گرید

جبرئیل، آن امین وحی خدا

مخفی و آشکار می گرید

در قفای جنازه مادر

دختری داغدار می گرید

مادر از دست داده و بر او

دیده روزگار می گرید

بشنود هر که سر گذشت علی

سخت بی اختیار می گرید

 

***

 

گلی خوشبوی از دست علی رفت

نه گل، بل، نور چشمی از علی رفت

شنیدم چون علی، با سینه چاک

بیاورد آن گل و بسپرد بر خاک

که ناگه از لحد، نوری برآمد

نمایان دستی از پیغمبر آمد

بگفتا شیر یزدان، با دل ریش

که یا احمد بگیر از من گل خویش

گل خود را گرفت از دست حیدر

کشیدش همچو جان خویش در بر

بگفتا آن زمان با حال خسته

گل من از چه پهلویش شکسته

گل من صورت نیلی نبودش

گل من طاقت سیلی نبودش

گل من عارضش گلگون نبوده

گل من دیده اش پر خون نبوده

 

***

 

ای گُل زیر گِلَم یا زهرا

به تو خوش بود دلم یا زهرا

رفتی و ترک عزیزان کردی

جمع ما را تو پریشان کردی

محرم راز علی باز بیا

راز دل تا کنم ابراز بیا

تا سحرگاه خدا می گفتی

تو به همسایه دعا می گفتی

یاد تو شمع من و محفل من

غم تو عقده لا ینحل من

ای که دل مات ز صبر تو بود

ذکر من بر سر قبر تو بود

ای خدا فاطمه ام رفت ز دست

پشتم از رفتن او سخت شکست

مانده ام بی کس و تنها چکنم

دور از فاطمه آیا چکنم

هم سلامم برسان بر پدرت

هم ببوس از عوض من پسرت

 

***

 

ای نمک انجمنم فاطمه

مام حسین و حسنم فاطمه

خیز و ببین خانه خاموش من

نغمه اطفال سیه پوش من

جای مناجات و نماز شبت

می شنوم زمزمه زینبت

دختر بر خاک غم افتاده است

انس گرفته است به سجاده ات

کیست شود آگه ز سوز من

میخ در و سینه ناموس من

وای من و وای من و وای من

میخ در و سینه زهرای من

وای من و وای من و وای من

خون چکد از سینه زهرای من

 

***

 

پرستوی مهاجرم، چرا ز لانه می روی

اگر ز لانه می روی، چرا شبانه می روی

قرار من شکیب من، مهاجر غریب من

فدای غربتت شوم که مخفیانه می روی

کبوتر شکسته پر، مرا به همرهت ببر

چرا بدون جفت خود، ز آشیانه می روی

الا به رخ نشانه ات، مگر شکسته شانه ات

که موی زینبین خود نکرده شانه می روی

چهار طفل خون جگر، زنند در غمت به سر

تو بر زیارت پدر، چه عاشقانه می روی

 

***

 

تو زهرا بین و من روی نیلی

تو صورت بینی و من جای سیلی

تو بینی از علی آه شبانه

نمی بینی تو جای تازیانه

تو می بینی علی را زار و خسته

نمی بینی تو پهلوی شکسته

 

***

 

خداحافظ بستر من خسته

خداحافظ ای نماز نشسته

خداحافظ ای قیام و قعود

خداحافظ ای رکوع و سجود

خداحافظ ای درد بازو و سینه

خداحافظ ای کوچه های مدینه

خداحافظ ای آسمان کبود

خداحافظ ای موج آتش و دود

ز آه من آسمان شده نیلی

خداحافظ ای تازیانه و سیلی

من که بار سفر بستم

مدینه راحت شد از دستم

 

***

 

علی چون جسم زهرا را کفن کرد

شقایق را نهان در یاسمن کرد

دو نور دیده اش از ره رسیدند

به زاری جانب مادر دویدند

خود افکندند بر آن جسم رنجور

عیان شد معنی نور علی نور

ز غم رخ بر رخ مادر نهادند

گل رویش ز مژگان آب دادند

که ای مادر زبان بگشا خدا را

بغل بکشا و در برگیر ما را

نه آخر ما دو تن، جان تو بودیم

همیشه زیب دامان تو بودیم

به ره چشمت پی دیدار ما بود

همیشه فکرت پی پندار ما بود

چه شد اکنون دلت از ما رمیده

چو اشک افکنده ای مادر ز دیده

یتیمان را نوازش از وفا کن

ز نعش مادر ایشان را جدا کن

 

***

 

چرا بانوی من امروز از جا بر نمی خیزی

ز اشک فضه و افغان اسماء بر نمی خیزی

به هنگامی که خوابیدی تو خود گفتی صدایم کن

صدایت می کنم آهسته اما بر نمی خیزی

پس از یک چند بی خوابی مگر در خواب خوش رفتی

که با فریاد زینب نیز از جا بر نمی خیزی

چنان هر روز حاضر کرده ام آب وضویت را

بود وقت نماز ظهر آیا بر نمی خیزی

حسن بالای سر گرید چرا سر بر نمی گیری

حسین افتاده بر پایت که بر پا بر نمی خیزی

صدای کوبه در می رسد گویا علی آمد

نه بهر من، چرا از بهر مولا بر نمی خیزی

 

***

 

 

ای گهر درج حیا فاطمه

فاطمه یا فاطمه یا فاطمه

جان من از مهر تو لبریز شد

دیده به یاد تو گهر ریز شد

شمع صفت مهر تو آموختم

وز غم تو آب شدم سوختم

ای گهر پاک ولا را صدف

تیر غم و رنج و بلا را هدف

جان به فدای تو و منشور تو

رفتی و خاموش نشد نور تو

تا که پریشان نشود فکر من

رفتی و تسبیح تو شد ذکر من

رفتی و تاریک شده خانه ام

با همه جز یاد تو بیگانه ام

رفتی و من، غرق ملالم هنوز

در هوس صوت بلالم هنوز

رفتی و غم های تو ناگفته ماند

گلبن امید تو نشکفته ماند

بعد تو با هیچ کسم کار نیست

محرم من جز در و دیوار نیست

چون حسن آید به برش می کشم

دست نوازش به سرش می کشم

خیز ز جا نور دو عینم ببین

اشک یتیمی حسینم ببین

خیز که جان همه بر لب رسید

این همه غم ارث به زینب رسید

خیز و نماز شب خود را بخوان

قصه ناب و تب خود را بخوان

ای که خدا نور یقین داده ات

خود بنشین بر سر سجاده ات

ای به رهت دیده بیدار ما

کن قدمی رنجه به دیدار ما

ای به سفر رفته دل از ما مگیر

سایه لطفت از سر ما وامگیر

من که نگه داشته ام پاس تو

دوخته ام دیده به دستاس تو

دوخته ام با جگر سوخته

دیده به دیوار و در سوخته

بر دل من جز اثر داغ نیست

لاله بی داغ در این باغ نیست

هر دم از این باغ بری می رسد

کی ز تو ما را خبری می رسد

ای غم تو مونس تنهای من

بعد تو، تا زنده ام ای وای من

کاش که روحم ز تن آید برون

با نفسم جان من آید برون

مایه حیرت بخدا صبر توست

لیله قدری و نهان قبر توست

ای که توئی کوثر معطای حق

چشم شفاعت به تو دارد «شفق»

خط امانی ز گناهش بده

در حرم خویش، پناهش بده

 

***

 

ای خوش آن روزی که ما در خانه مادر داشتیم

دیده از دیدار رخسارش منور داشتیم

هر کسی جسم عزیزش روز بردارد ولی

ما که جسم مادر خود را به شب برداشتیم

کاش محسن را نمی کشتند، تا ما غنچه ای

یادگاری زآن گل رعنای پرپر داشتیم

این در و دیوار می گرید بر حال ما که ما

مادر بشکسته پهلو، این دم در داشتیم

مادر ما رفت از دنیا و آن حالی که ما

گریه ها بر او، سر قبر پیمبر داشتیم

 

***

 

 

تا شنیدم خبر مرگ تو را یا زهرا

مرگ خود را طلبیدم ز خدا یا زهرا

فکرم این بود که درد تو ندارد درمان

عاقبت مرگ تو را داد شفا یا زهرا

همدم آه جگر سوز شدم پیوسته

تو شدی از غم و اندوه رها یا زهرا

مرگ آن روز که با خویش تو را آمد و برد

با تو ای کاش که می برد مرا یا زهرا

دومی با لگد و سیلی و مسمار تو را

کشت بین در و دیوار چرا یا زهرا

سیلی و میخ و در سوخته و ضرب لگد

عاقبت کرد مرا از تو جدا یا زهرا

خانه ما شده ماتمکده با رفتن تو

بزم ما بی تو بود بزم عزا یا زهرا

ناله زینب و کلثوم و حسین و حسن

برده طاقت ز دل شیر خدا یا زهرا

تو صفا بخش دل غمزده ما بودی

زندگی را نبودی بی تو صفا یا زهرا

 

***

 

 

طائرا از آشیان خود پریدن زود بود

دل ز قید خانمان خود بریدن زود بود

رفتی و کردی علی را در غمت ماتم نشین

مجلس بزم عزا بهر تو چیدن زود بود

حالیا وقت یتیم داری زینب نبود

کودکانت را غم هجران کشیدن زود بود

بعد تو عیش عزیزانت به دل شد به عزا

موسم شادی کفن بهرت بریدن زود بود

آل طه را نمودی غصه دار و دل غمین

ناوک تیر غمت بر دل خلیدن زود بود

در فراقت شد مدینه بر علی بیت الحزن

نوبت مرگ تو یا زهرا رسیدن زود بود

رنگ طفلانت پریده ز غم بی مادری

زینبت از دنبال تابوتت دویدن زود بود

نو رسانت را نگفتی کی پرستاری کند

با دل پر غصه در خاک آرمیدن زود بود

من ندارم طاقت دیدار جای خالیت

قامتم در ماتم مرگت خمیدن زود بود

گریه «شرمی» از آن باشد که زهرا در جهان

ابتدای زندگی مرگش رسیدن زود بود

 

***

 

شکسته بال و پری ز آشیانه می بردند

تنی ضعیف غریبانه به شانه می بردند

جنازه ای که همه انبیا به قربانش

چه شد که هفت نفر مخفیانه می بردند

مدینه فاطمه را روز روشن آزدند

چرا جنازه او را شبانه می بردند

ز غربت علی و قصه در و دیوار

به دادگاه پیمبر نشانه می بردند

به جای گل که گذارند روی قبر رسول

برای او اثر تازیانه می بردند

 

***

 

یا امیرالمؤمنین روحی فداک

آسمان را دفن کردی زیر خاک

آه را در دل نهان کردی چرا؟

ماه را در گِل نهان کردی چرا؟

یا علی جان تربت زهرا کجاست؟

یادگار غربت زهرا کجاست؟

 

***

 

برای دخت پیغمبر در و دیوار می گرید

به حال سینه مجروح وی مسمار می گرید

به باب مهبط جبریل، آتش زد، ز کین دشمن

ز دود و شعله آن، گنبد دوار می گرید

ز جور دشمن و ضرب لگد سوزد دل عالم

ز بهر محسنش از غم، در و دیوار می گرید

رسن بر گردن حبل المتین، چون خصم افکندی

برایش فاطمه، با قلب آتشبار می گرید

به بازویش بزد چون تازیانه دشمن بی دین

بر آن جانسوز حالت، حیدر کرار می گرید

 

***

 

 

فاطمه شمع شبستان علی

داغت آتش زده بر جان علی

بعد تو با غم طفلان چه کنم

با یتیمان پریشان چه کنم

 

***

 

تا نهان زیرگلت ای گل رعنا کردم

نفسم حبس شد و مرگ تمنا کردم

تو شدی کشته من، من نشدم حامی تو

که کتک خوردی و در کوچه تماشا کردم

غم دل با که بگویم که نخندد به دلم

من که زخم دل خود با تو مداوا کردم

 

***

 

تمام شمع وجود تو آب شد مادر

دعای نیمه شبت مستجاب شد مادر

گل وجود تو پرپر شد و به خاک افتاد

بهشت آرزوی ما خراب شد مادر

تا کی به سوز و آه نشینم به راه تو

عالم فدای گوشه ی چشم سیاه تو

بنشسته ام به راه تو ای معدن کرم

تا اوفتد به روی سیاهم نگاه تو

دانم به یاد مادر خود آه می کشی

کون ومکان فدای تو و سوز آه تو

در پیشگاه باب غریبت علی زدند

آن مادر شکسته دل و بی پناه تو

مهدی بیا به مادر پهلو شکسته گو

مادر مگر چه بود به عالم گناه تو

کینان شکسته سینه و بازو پهلویت

گشته کبود صورت بهتر زماه تو

 

***

 

کنار قبر آن پهلو شکسته

کنون جای علی مهدی نشسته

بریزد اشک مهدی همچو حیدر

ولی ذکرش بود مظلومه مادر

کنار تربت مخفی زهرا

دوباره بیت الاحزان کرده برپا

خداوند به پهلوی شکسته

به آن چشم ز سیلی گشته بسته

به آن شش ماهه نشکفته پرپر

به سوز سینه مجروح مادر

بده اذن ظهور مهدیش را

رسان روز سرور مهدیش را

به زودی…

به زودی…

به زودی…

امشب سراپای مدینه غرق نور است

شهر رسول الله غرق در سرورست

امشب صفای دیگری دارد مدینه

حال و هوای دیگری دارد مدینه

جاری شده سوی زمین فوج ستاره

هفت آسمان غرق، در موج ستاره

چشم انتظار مقدم یارست مهتاب

در التهاب از شوق دیدارست مهتاب

امشب مدینه در نوای یا حسین است

میلاد سبز خون حق، مولا حسین است

سرچشمه فیض خدا می آید امشب

تاریخ سازِ کربلا می آید امشب

شهر مدینه گرم نور افشانی و شور

بیت ولا روشن شده نور علی نور

می آید از ره،آن که جان زهراست

سرتا به پا احمد سرور قلب مولاست

امشب خدا بر فاطمه آئینه بخشید

بر احمد و حیدر صفای سینه بخشید

گهواره جنبانی کند جبریل او را

گوید نوای خواب میکائیل او را

فطرس کلید عفو تو دست حسین است

آزاد گردد آنکه پا بست حسین است

جان محمد پرچم افراز شهادت

گل قطره های خون او راز شهادت

آمد که تا از جان بلی گوید بلا را

دشت شرف سازد زمین کربلا را

چشم تو روشن یا علی زهرا گل آورد

یک دسته گل، اما نه یک دنیا گل آورد

 

***

 

امشب به باغ دل ها سر می زند جوانه

امشب حسینیان را بر دل بود بهانه

وقت سرور آمد میلاد نور آمد

مولا حسین جانم

یک غنچه می شکوفد در گلشن ولایت

آمد امید دل ها، آمد بهار رحمت

آمد گل طاها دردانه زهرا

مولا حسین جانم

دل می برد ز هستی، با نغمه حجازش

روح الامین بگردد بر گرد مهد نازش

حق را ولی آمد ماه علی آمد

مولا حسین جانم

در آسمان دل ها، ماه منوّر آمد

ریحانه علی و روح پیمبر آمد

آمد گل یاسین در باغ علیّین

مولا حسین جانم

امشب پیام رحمت، دارد مدینه عشق

ای عاشقان بیائید، آمد سفینه عشق

فُلک نجات آمد رمز حیات آمد

مولا حسین جانم

جان غرق شور و شادی است روز ولادت او

پر می زند دل ما، بر گِرد تربت او

در روز میلادش دل می کند یادش

مولا حسین جانم

 

***

 

امشب همه عالم پر از شور حسین است

چشم ملائک روشن از نور حسین است

سینای دل، یک شعله از طور حسین است

قلب رسول الله مسرور حسین است

امشب عجب شوری دل دیوانه دارد

امشب یم رحمت، به کف دُردانه دارد

امشب محمد در بغل ریحانه دارد

امشب علی قرآن به روی شانه دارد

این مشرق الانوارِ رب المشرقین است

این جان عالم، این امام العالمین است

این عین حق یعنی علی را نور عین است

این شمع جمع آل پیغمبر حسین است

این کیست مصباح الهدی فُلک نجات است

شوینده لوح تمام سیئات است

این کام خشکش خضر را عین الحیات است

این هستی ما در حیات و در ممات است

چشم نبی محوتماشای حسین است

کوثر گریبان چاکِ لب های حسین است

خورشید محشر روی زیبای حسین است

کل قیامت، قد و بالای حسین است

ایمان بدون مهر او کفر تمام است

جنّت به غیر دوستان او حرام است

دوزخ به یاد او بردا سلام است

قرآن سوای مکتب او ناتمام است

نام حسین اول به قلب ما نوشتند

آنگه گل ما را به مهر او سرشتند

آنان که بذر حبّ او در سینه کشتند

نه عاشق حور و نه دنبال بهشتند

هر چند قابل نیستم تا با تو باشم

بگذار در دنیا و عقبی با تو باشم

در مرگ و قبر و حشر تنها با تو باشم

در خلوت و در انجمن ها با تو باشم

از کودکی گوئی درآغوش تو بودم

با هر هلالِ غم، سیه پوشِ تو بودم

در زمره عشّاق، خود جوش تو بودم

در هر نفس گویا و خاموش تو بودم

این جرم های بی شمارم یابن زهرا

این چشم های اشکبارم یابن زهرا

بر درگهت امّیدوارم یابن زهرا

تنها توئی دار و ندارم یابن زهرا

 

***

 

امروز گلی شکفته از زهرا شد

سیمای حسین بن علی پیدا شد

جان ها به فدای او که در جانبازی

سر مشق برای مردم دنیا شد

 

***

 

این نور که روشن از حریم ازلیست

مرآه جمال قادر لم یزلیست

بر سر در کائنات تا صبح ابد

افراشته پرچم حسین بن علی است

 

***

 

بیارید دسته های گل،که کشتی نجات آمد

سرور سینه زهرا، سفینه النجات آمد

حسین آمد حسین حسین آمد حسین

مبارک جشن میلاد سه نور منجلی آمد

شفیع ما گنهکاران حسین بن علی آمد

حسین آمد حسین حسین آمد حسین

جهان پر شد ز عطر وگل، به روز سوم شعبان

گل طه گل زهرا جهان را کرده گلبارران

حسین آمد حسین حسین آمد حسین

ملائک می زند بوسه بر آن  رخسار زیبایش

امیرالمؤمنین هر دم زند بوسه به لب هایش

حسین آمد حسین حسین آمد حسین

به روز چهارم شعبان، علی را نور عین آمد

گل ام البنین عباس، علمدار حسین آمد

حسین آمد حسین حسین آمد حسین

به جنت حوریان گویند که زین العابدین آمد

گل زیبای زهرا و امیر المؤمنین آمد

حسین آمد حسین حسین آمد حسین

تو ای نور دل طه، روا کن حاجت ما را

بده عیدی به ما امشب به حق مادرت زهرا

حسین آمد حسین حسین آمد حسین 

چراغ و چشم آل الله، گل باغ رسول الله

نبی را نور عین آمد، حسین آمد حسین آمد

عزیز بوتراب آمد، به ظلمت آفتاب آمد

پناه عالمین آمد

حسین آمد حسین آمد

فروغ محفل جانان ، طبیب درد بی درمان

بگو با خیل مشتاقان

حسین آمد حسین آمد

بود جبریل دربانش ، همه عالم ثنا خوانش

خدای جود و احسانش

حسین آمد حسین آمد

بگو با فطرس خسته ، اگر بال و پرت بسته

شوی از قید غم رسته

حسین آمد حسین آمد

 

***

 

بر مشام جان رسد بوی حسین

آن بهشتی بوی دلجوی حسین

از کجا آید خدایا این نسیم؟

کآورد همراه خود بوی حسین

از نجف از کاظمین از سامراست

یا ز مشهد یا که از کوی حسین

یا که زهرا در مدینه شانه زد

بار دیگر تار گیسوی حسین

یا رب این عطر بهشی از کجاست

می وزد آیا ز مشک بوی حسین

گفت هاتف سوم شعبان رسید

این بود عطر گل روی حسین

آنچه لطف حق که پشت پرده بود

شد عیان از روی نیکوی حسین

همچو احمد رحمه للعالمین

چشم امید جهان، سوی حسین

مؤمنان را در ره معراج دل

قاب قوسین است ابروی حسین

چون محمد خلقت و اخلاق او

چون یدالله زور بازوی حسین

جبریل به امر قادر لم یزلی

بر لوح فلک نوشته با خط جلی

شد باز در رحمت خاص ازلی

در روز ولادت حسین بن علی

 

***

 

میلاد حسین و سوم شعبان است

خورشید ولایت از افق تابان است

ای کشور جم، ببال بر خود که حسین

داماد عزیز ملت ایران است

 

***

 

بر روی حسین نور داور صلوات

بر موی ابوالفضل دلاور صلوات

میلاد حسین است و ابوالفضل رشید

بفرست تو بر این دو برادر صلوات

 

***

 

پیک رحمت، پیک رحمت حلقه می کوبد به در

امشب از برج ولا شد ماه زهرا جلوه گر

نور چشم عالمین آ مد

عید میلاد حسین آمد

یا حبیبی یا حسین جانم

خانه زهرا ز جنت گوی سبقت می برد

آمد آن عیدی که خالق ناز او را می خرد

اشک زهرا شسته رویش را

فاطمه زد شانه مویش را

یا حبیبی یا حسین جانم

ملک هستی زین ولادت جلوه دیگر گرفت

چون خدای حق تعالی پرده از رخ برگرفت

کشتی راه نجات آمد

تشنه آب فرات آمد

یا حبیبی یاحسین جانم

بر مشام جانم امشب می رسد بوی خدا

آسمان را کرده روشن نور مصباح الهدی

یوسف زهرا ز گهواره

می کند درد مرا چاره

یاحبیبی یا حسین جانم

ای امام تشنه کامان جز تو نبود کس مرا

جنت و کوثر نخواهم، یک نگاهت بس مرا

گر گنه کار و سیه رویم

تا نفس دارم حسین گویم

یا حبیبی یا حسین جانم

 

***

 

جهان ز خرمی امشب، بهشت روح افزاست

به هر کجا که روی، خیمه طرب، بر پاست

ز چهره فلک امشب، چو در جبین زمین

نشان شادی و آثار خرمی پیداست

به هوش باش در امشب که ساکنان فلک

ندا کنند که میلاد سیدالشهدا است

رسید مژده رحمت، که در سرای علی

قدم نهاده عزیزی که مادرش زهرا است

شهی که منبع فیض است و خاندان کرم

شهی که مظهر زهد و شجاعت و سخا است

مهی که نور جمالش، چراغ اهل طریق

شهی که کاخ جلالش پناه اهل صفاست

بلند مرتبه شاهی که بر اریکه حق

لوای سلطنت او همیشه پا بر جاست

چنان نهاده به راه رضای دوست قدم

که گر رود سر و جانش به راه دوست رضاست

گرت چو خضر بود آرزوی عمر ابد

ببوس خاک درش را که به ز آب بقاست

ز آستان تو شاه چسان رود بیرون

کسی که چشم امیدش به رحمت فرداست

 

***

 

چون صبحدم سوم شعبان گردید

خورشید رخ حسین تابان گردید

در نیمه شب چهارم شعبان هم

ماه رخ عباس، تابان گردید

 

***

 

در دیده ما نور دو عین می آید

یعنی که شافع نشأتین می آید

ای غرق گنه تو را بشارت بادا

مولای عزیز ما حسین می آید

 

***

 

رشک باغ جنان شده بیت ولا

دسته دسته مَلَک، می رسد از سماء

ماهِ ماهِ عالمین آمده

مژده مژده که حسین آمده

فاطمه شانه بر تار مویش زند

بوسه ختم رسل بر گلویش زند

ماهِ ماهِ عالمین آمده

مژده مژده که حسین آمده

آمده از همه دلبران دل بَرد

خالق کبریا ناز او می خرد

ماهِ ماهِ عالمین آمده

مژده مژده که حسین آمده

صف، ملائک زده به تماشای او

ماه گردون بَرد سجده بر پای او

ماهِ ماهِ عالمین آمده

مژده مژده که حسین آمده

چاره جویان، همه گشته بیچاره اش

پر زند جبرئیل دور گهواره اش

ماهِ ماهِ عالمین آمده

مژده مژده که حسین آمده

فطرسا با حسین راز دل را بگو

تو شفای خود از گل زهرا بجو

ماهِ ماهِ عالمین آمده

مژده مژده که حسین آمده

تا که از سینه خود  برآرم نفس

ذکر لب های من یا حسین است و بس

ماهِ ماهِ عالمین آمده

مژده مژده که حسین آمده

 

***

 

سر منشأ خیر و برکات آمده است

یعنی که سفینه النجات آمده است

میلاد همایون حسین بن علی ا ست

هنگام نثار صلوات آمده است

 

***

 

شد مدینه لاله باران از گل روی حسین

بر زمین و آسمان ها می وزد بوی حسین

شد چراغان ملک هستی از تجلای حسین

لاله امشب گل بریزد در قدم های حسین

فاطمه بر روی دامان، قرص ماه آورده است

عاشقان را مظهر لطف اله آورده است

آیه فتحاً مبین بر کوثر قرآن رسید

تهنیت بر مرتضی در سوم شعبان رسید

از نسیم آفرینش می رسد صوت جلی

خیر مقدم گوید امشب بر حسین بن علی

بار دیگر از دل ما قفل غم وا می شود

غرق ریحان، غرق لاله بیت زهرا می شود

خانه تو ای علی جان، باغ رضوان می شود

بر تو نازل آیه های عشق و ایمان می شود

جاری از لب، جبرئیل آیات قرآنی کند

بر سر گهواره اش گهواره جنبانی کند

از کنار مهد او صوت حسن را بشنوید

این فی الجنه نهراً من لبن را بشنوید

تهنیت از دو ولادت بر تو ای مولای دین

کن عطایم عیدی امشب یا امیر المؤمنین

 

***

 

ظامروز بود ولادت شاه شهید

فرداست ولادت ابوالفضل رشید

این نکته مسلم است در عالم وجود

دائم برود مه از قفای خورشید

 

***

 

گـــــل گلـــــخانۀ آل محـــــمد

حســــین بن علی آمد خوش آمــد

حســــین بن علی آمد خوش آمــد

دوبـــاره نخل کوثـــــر باروبرداد

خـــدابرفاطمــــــه زیبا پســـرداد

سراپـــا چون علـی آ مد خوش آمد

حســین بن علی آمد خوش آمــــد

بــــه صبح سوم شعبـــان چه زیبـا

گلی شـــــد زیور دامان زهــــــرا

امام عاشقــــــان آمد خوش آمـــد

حســــین بن علی آمد خوش آمــد

زمین و آسمـــان غرق ســروراست

که حق با این تجلی در ظهور است

ازاو دل منجـــلی آمد خوش آمــــد

حســــــین بن علی آمد خوش آمـــد

 

***

 

گنجینــــۀ عشق سرمدی آوردند

گـــلبوته زباغ احمـــدی آوردند

ازعــــرش به پاس آن گـل سرخ

یک دسته گل محمــدی آوردند

 

***

 

می دهد پیک سعادت

مژده بر اهل ارادت

از یکی فرخ ولادت

روح ایمان و عبادت

مقدمش بادا مبارک

بر سرش تاج تبارک

گاه میلاد حسین است

آنکه شمس مشرقین است

مصطفی را نور عین است

این حسین است این حسین است

مقدمش بادا مبارک

بر سرش تاج تبارک

زاده ختمی مآب است

نور چشم بوتراب است

معنی فصل الخطاب است

شافع یوم الحساب است

مقدمش بادا مبارک

بر سرش تاج تبارک

خسرو خوبان خوش آمد

مظهر سبحان خوش آمد

رمز الرحمن خوش آمد

جسم ما را جان خوش آمد

مقدمش بادا مبارک

بر سرش تاج تبارک

مژده از میلاد دیگر

می رسد از چرخ اخضر

از قدوم پور حیدر

آن ابوالفضل دلاور

مقدمش بادا مبارک

بر سرش تاج تبارک

زاده ام البنین است

ثانی حبل المتین است

دست حق در آستین است

در شجاعت بی قرین است

مقدمش بادا مبارک

بر سرش تاج تبارک

 

***

 

بیارید دسته های گل، که کشتتی  نجات آمد

سرور ِ سینه زهرا، سفینه النجات آمد

حسین آمد حسین آمد

مبارک جشن میلاد سه نور منجلی آمد

شفیع ما گنهکاران  حسین بن علی آمد

حسین آمد  حسین آمد

جهان پر شد ز عطر و گل، به روز سوم شعبان

گل طه گل زهرا، جهان را کرده گل باران

حسین آمد حسین آمد

ملائک می زند بوسه برآن رخسار زیبایش

امیرالمؤمنین هر دم زند بوسه به لب هایش

حسین آمد حسین آمد

به روز چهارم شعبان علی را نور عین آمد

گل ام البنین عباس، علمدار  حسین آمد

حسین آمد حسین آمد

به جنّت حوریان گویند که زین العابدین آمد

گل زیبای زهرا و امیرالمؤمنین آمد

حسین آمد حسین آمد

تو ای نور دل طاها روا کن حاجت ما را

بده عیدی به ما امشب به حق مادرت زهرا

حسین آمد حسین آمد

 

عزیز عالمین آمد امیر نشأتین آمد

به ما نور دو عین آمد

حسین آمد حسین آمد

زمین از مقدمش گلشن سما از پرتوش روشن

گذارم سر به پایش من

حسین آمد حسین آمد

گل باغ ولا آمد به بزم ما صفا آمد

به درد ما دوا آمد

حسین آمد حسین آمد

همه دیوانه رویش همه سرگشته کویش

همه آشفته مویش

حسین آمد حسین آمد

امیر کشور دل ها تجلی بخش محفل ها

همه حلال مشکل ها

حسین آمد حسین آمد

بیا فطرس پی غفران که آمد شافع عصیان

مخور غم، مشو نالان

حسین آمد حسین آمد

«هنرور» ای اسیر غم بساط غم بزن بر هم

بگو با مردم عالم

حسین آمد حسین آمد

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

مظهر جان آفرین محمد باقر

رشته حبل المتین محمد باقر

ای شجر طا و ها به باغ امامت

وی ثمر یا و سین محمد باقر

تشنه علم تو است عالم امکان

چشمه ماء معین محمد باقر

کیست شکافنده علوم الهی

آیت دین مبین محمد باقر

سفره علم از تو گشته پهن به عالم

قطب زمان و زمین محمد باقر

کوفت همی مشت محکم از ره تحقیق

بر دهن مشرکین محمد باقر

باقر علم النبی حدیقه طاها

گلبن گلزار دین محمد باقر

پاپ نصارا به شام یافت تو را گفت

مظهر حق الیقین محمد باقر

خامس نواب خاص احمد مرسل

خاتم دین را نگین محمد باقر

پایه قدر بشر ز علم و عمل برد

تا به سپهر برین محمد باقر

***

آن سروری که خلقت عالم برای اوست

عالم تمام سایه نشین لوای اوست

نوشیروان به درگه او کمترین غلام

هنگام جود، حاتم طائی گدای اوست

گویند خلق که نور مجسم، نمی شود

این جسم بین که نور ز سر تا به پای اوست

در روزگار جسم مجرد کسی ندید

جز این بدن که جسم مجرد قبای اوست

مردم کنند وصف قیامت، به راستی

گویا قیامت، آن قد طوبی نمای اوست

خلق خدا تمام به جز سیزده نفر

چشم امیدشان همه سوی عطای اوست

پیغمبران مرسل از آدم و خلیل

باب الامانشان در دولت سرای اوست

مقصود گر ز خلق خلایق عبادت است

شرط قبول و عین عبادت ولای اوست

بود، ار، دم مسیح، شفا، بهر هر مریض

عیسی یکی طبیب ز دارالشفای اوست

پنجم امام، حضرت باقر که از ازل

علم و کمال و شوکت و عزت ردای اوست

نامش محمد و لقبش باقر العلوم

این خاص جامه در خور قد رسای اوست

هر مدعی که دم زند از علم یا کمال

آن ادعا نمونه ای از مدعای اوست

***

گفتا نبی سلام تو، یا باقرالعلوم

وین بس به احترام تو، یا باقرالعلوم

ای نام تو محمد و خوی تو احمدی

ایثار درگهت، صلوات محمدی

***

زند پر مرغ دل سوی مدینه

وزد از هر طرف بوی مدینه

به شوق حضرت باقر مرا هست

هوای خاک دلجوی مدینه

فلک با عترت خیر البشر جور و جفا کردی

ستم اندازه ای دارد فزون ای بی حیا کردی

بکشتی حضرت باقر، نکردی شرم ای ظالم

به کامش زهر کین دادی چه بی حد ظلم ها کردی

دل احباب خون کردی برای حضرت باقر

به عالم زین مصیبت شیون و ماتم به پا کردی

 

***

 

والا بود مقام تو، یا باقرالعلوم

جانم فدای نام تو، یا باقرالعلوم

شیرین بود کلام تو اما ز جور خصم

گردیده تلخ، کام تو، یا باقرالعلوم

همچون حسین که سرور آزادگان بود

آزادگی مرام تو، یا باقرالعلوم

 

***

 

تو از کودکی دائم محنت و بلا دیدی

با دو چشم معصومت ظلم بر ملا دیدی

راه شام طی کردی دشت کربلا دیدی

اهلبیت عصمت را زار و مبتلا دیدی

رأس جد خود را در طشتی از طلا دیدی

زیر خارها خفتی بین عمه ها بودی

شاید ای عزیز جان، زیر دست و پا بودی

روی شانه مادر یا از او جدا بودی

یا به زیر کعب نی در خدا خدا بودی

چار سال سِنّت بود با چنان پریشانی

 

***

 

ای غریب شهر خویش، مثل جد مظلومت

شد ز کودکی دائم خون به قلب مغمومت

از حقوق خود کردند ظالمانه محرومت

روی زین زهرآلود خصم کرد مسمومت

سوختند از داغت اهلبیت معصومت

روزشان ز غم گردید همچو شام ظالمانی

باقر آل رسولم

نحل زهرای بتولم

پاره شد قلبم از زهر کینه

جان سپردم به شهر مدینه

وامصیبت مصیبت مصیبت

قبله اهل ولایم

شد مدینه کربلایم

زاده سید الساجدینم

کشته ام کشته راه دینم

وامصیبت مصیبت مصیبت

من در ایام صغیری

دیده ام رنج اسیری

با اسیران به ویرانه خفتم

درد پنهان خود را نهفتم

وامصیبت مصیبت مصیبت

جان مادر کن نگاهم

صدر زین شد قتلگاهم

ناله آمد برون از نهادم

چهره بر خاک غربت نهادم

وامصیبت مصیبت مصیبت

شد گواه درد و داغم

قبر بی شمع و چراغم

گر چه خاک وطن تربتم شد

تربتم شاهد غربتم شد

وامصیبت مصیبت مصیبت

 

***

 

ماتم جانسوز امام پنجمین است

قتل جگر گوشه زین العابدین است

ای گل یاسمن حجت بن الحسن

آجرک الله بقیه الله

قلب تمام شیعیان سوزد ز داغش

سلام ما بر قبر بی شمع و چراغش

ای گل یاسمن حجت بن الحسن

آجرک الله بقیه الله

قبر عزیز فاطمه زائر ندارد

مهدی به روی قبر او سر می گذارد

ای گل یاسمن حجت بن الحسن

آجرک الله بقیه الله

 

***

 

مسموم شد از زهر کین آه و واویلا

باقر امام متقین آه و واویلا

گشته ملائک نوحه گر آه و واویلا

در غم آن شهید کین آه و واویلا

زهرای اطهر شد غمین آه و واویلا

از داغ آن امام دین آه و واویلا

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

به زودی…

امشب که گل ستاره چیدن دارد

در سینه، دلم شوق تپیدن دارد

ای خواب، میا به دیده من کامشب

خورشید، کنار ماه دیدن دارد

 

***

 

آمده ذکر لب او، آیه های نور و رحمت

با تبسم با تکلم، می کند قرآن تلاوت

لاله کوثر دمیده، در گلستان محمد

یوسف زهرا خوش آمد

یوسف زهرا خوش آمد

باغبان زد خنده بر گل، در بهار عشق هستی

بر جمال ماه زهرا، گشته روشن چشم هستی

بر امام عسکری شد، نازل امشب فیض سرمد

یوسف زهرا خوش آمد

یوسف زهرا خوش آمد

عطر دلجوی پیمبر، می وزد از خط و خالش

سوره قدر و تبارک آمده نقش جمالش

این بود طاها و یاسین در کلام حی سرمد

یوسف زهرا خوش آمد

یوسف زهرا خوش آمد

خط جاء الحق نوشته دست حق بر بازوی او

یا علی و یا محمد، نقش طاق ابروی او

دامن نرگس شد امشب بهتر از خلد مخلد

یوسف زهرا خوش آمد

یوسف زهرا خوش آمد

عید مهدی عید نورست عید شادی و سرورست

در فضای آسمان ها نغمه های شوق و شورست

عاشقان عیدی بگیرید از علی و از محمد

یوسف زهرا خوش آمد

یوسف زهرا خوش آمد

 

***

 

آمده مهدی زهرا گل بپاشیم ما همه

جان نثارش می کنیم این سرو ناز فاطمه

بلبل شیرین سخن خوش آمده در این جهان

گل بپاشید گل بپاشید مقدم صاحب زمان

این مبارکباد باشد بر نبی و بر علی

مقدمش باشد مبارک بر امام عسکری

بوی یاس فاطمه پیچیده است در این جهان

مهدی آمد نور حق بار دگر گشته عیان

ای خدا توفیق ده تا که بینم روی او

تا کنیم ما سرمه چشم خاک پاک پای او

جان فدایت می کنم ای نور چشم فاطمه

تو نشان ده قبر آن مظلومه زهرا بر همه

 

***

 

برخیز که حجت خدا می آید

رحمت ز حریم کبریا می آید

از گلشن عسکری گذر کن امشب

بوی گل نرگس از فضا می آید

 

***

 

آسمان باید گهر در مقدم شعبان بریزد

در قدوم ماه شعبان لؤلؤ و مرجان بریزد

چیست لؤلؤ؟ چیست مرجان؟ در قدوم ماه شعبان

شیعه می باید به پای ماه شعبان جان بریزد

چرخ از اختر چراغان است و گیتی نیز روشن

ز آسمان بهر چراغان اختر تابان بریزد

جلوه ای کامشب به کاخ عسکری آمد هویدا

جان و دل بهر نثارش موسی عمران بریزد

آب اگر در دست یوسف باشد و بیند جمالش

یوسف کنعان بلرزد، کاسه لرزان بریزد

نرگس باغ امامت همسر پاک حسن را

تک به دامان غنچه ای چون نوگل خندان بریزد

 

***

 

شد نیمه شعبان و گه مولودست

میلاد ولی حضرت معبودست

حق آمد و باطل از میان رخت ببست

یعنی که ظهور مهدی موعودست

 

***

 

مژده مژده که یار می آید

بوی عطر بهار می آید

هاتف غیب می زند فریاد

که زره آن نگار می آید

حوریان رخت نو به بر کرده

آیت کردگار می آید

گوئی از بیت نور، نور خدا

ظاهر و آشکار می آید

دسته دسته ملک به پابوسش

از یمین و یسار می آید

بهر اسلام و ملت قرآن

مایه افتخار می آید

شهر باید شود چراغانی

خسرو با وقار می آید

گل برزید شاهراهش را

شه با اقتدار می آید

همه آئید بهر استقبال

یوسف گلعذار می آید

وارث کلّ انبیاء عظیم

جلوه هشت و چار می آید

شهر را پرچم سرور زنید

که نکو شهر یار می آید

 

***

 

امشب شب قدر است و دعا باید گفت

از بهر ظهور ربّنا باید گفت

میلاد امام عصر را از دل و جان

تبریک به حضرت رضا باید گفت

 

***

 

امروز ملک ز آسمان گل ریزد

رضوان بهشت از جنان گل ریزد

جبریل به شادی دل آل علی

در مقدم صاحب الزمان گل ریزد

 

***

 

نرجس که جمال دین را دارد

مرآت خداوند تعالی دارد

فرخنده بود مقدم مهدی او را

یک دسته گل از گلشن زهرا دارد

 

***

 

امروز بهار لاله های چمن است

میلاد سعید حجت بن الحسن است

بت های جهان باز به خود می لرزند

از بیم که روز جلوه بت شکن است

امشب ز فضا ندا می آید

مرآت خدا نما می آید

از دامن مادری چو نرجس

فخر همه انبیا می آید

 

***

 

عالم شده پر ز نور مهدی

ماراست بهشت در حضور مهدی

آماده شوید چون که انشاءالله

نزدیک بود ظهور مهدی

 

***

 

میلاد دلدار جهان، مهدی امام انس و جان

بادا مبارک سر به سر، بر دوستان و شیعیان

او حجت یزدان بود، هم جان و هم جانان بود

بر سفره اش مهمان بود، یک سر همه خلق جهان

قطب زمین و آسمان، سلطان پیدا و نهان

بر ماسوا حکمش روان، ز امر خدای مهربان

شد سامره رشک بهشت، تا او به عالم پا بهشت

بر بازویش ایزد نوشت، حق شد هویدا و عیان

آن خسرو والا نسب، بر خلقت امکان سبب

گر دیده او از امر رب، بر خلق عالم حکمران

مرآت داور روی او، چشم دل ما سوی او

عالم گدای کوی او، باشد شه کون و مکان

جان «محبی» در رهش، گردد فدای مقدمش

در آرزوی دیدنش، آمد به لب جان جهان

 

***

 

از نور روی مهدی شد عالمی منور

از عطر و بوی مهدی شد سامره معطر

در پانزده شعبان، سر زد هلال رویش

بر عسکری عطا شد آن طفل ماه منظر

امشب عروس زهرا در بیت نور گردید

بر حجت الهی از لطف دوست، مادر

زهرا زند تبسم، امشب به روی نرجس

زیرا که گشت مادر، او بر ولی داور

آن هاشمی شمایل، دردانه بتول است

علمش چو علم احمد حلمش چو حلم حیدر

شور و نشاط آمد، در قلب شیعه امشب

از یمن مقدم آن ریحانه پیمبر

آن سرو باغ عترت، بر پیرو شریعت

هم سید است و سرور، هم هادی است و رهبر

آرد شمیم بویش هر دم نسیم صحرا

امشب به خاک کویش مرغ دلم زند پر

قلبی کباب دارم، در دیده آب دارم

از آتش فراق آن یار حور پیکر

آن مهر عالم آرا، ماه منیر طاها

باشد فروغ عشق و مرآت حسن داور

از آتش فراقش، شد شعله ور دل ما

کی می شود وصال آن ماهرو میسر

ترسم که من بمیرم، ماه رخش نبینم

کی می شود «محبی» بینم جمال دلبر

 

***

 

ای رخ ماهت ز نکو منظری

مطلع خورشید و مه و مشتری

ای گل نورسته بستان حق

مظهر زهد و شرف و سروری

مژده که با نور هدایت رسید

راهنمایی ز پی رهبری

پرده بر افکند زوجه حسن

حجت بر حق حسن عسکری

آنکه به صورت چو شه انبیا

آمده با خاتم پیغمبری

آنکه به صولت چو شه لافتی

آمده با کوکبه حیدری

گوهر رخشنده برج کمال

منبع فیض و کرم و داوری

ابر کرم چشمه مواج فیض

آنکه ربوده است ز اهل سخن

گوی فصاحت ز سخن گستری

چهره بر آن تربت خوشبو بسای

تا شودت جامه همه عنبری

آیتی از قلب جهان بین اوست

جام جم آیینه اسکندری

نوگل قائم آمد از گلشنش

با گل نرگس چو کند همسری

خواست کند چهره حق را نهان

جعفر کذاب به افسونگری

جلوه حق رونق باطل شکست

با ید بیضا چه کند سامری

سر می نهم  به پای تو یا صاحب الزمان

جان می کنم فدای تو یا صاحب الزمان

تقدیم می کنم سر و جان را ز فرط شوق

گر بشنوم صدای تو یا صاحب الزمان

صد مرحبا بر آن که گرفته است توشه ای

از روی دل ربای تو یا صاحب الزمان

والله بر تمام سلاطین روزگار

دارد شرف گدای تو یا صاحب الزمان

بیگانه است با همه بیگانگان تو

شد هر که آشنای تو یا صاحب الزمان

ما را برای روز جزا زاد و توشه ای

نبود مگر ولای تو یا صاحب الزمان

کی از کنار بیت خدا می شود بلند

آن صوت جانفزای تو یا صاحب الزمان

بر این مریض جان به لب از درد اختراق

کی می رسد دوای تو یا صاحب الزمان

خود واقفی که «ملتجی» ات در تمام عمر

دارد به سر هوای تو یا صاحب الزمان

 

***

 

شام تیره غیبت کی سحر شود یا رب

زان یگانه دوران کی خبر شود یا رب

یار مهربانم کو، صاحب الزمانم کو

آن که روی ماهش را، دیده ها ندیده کو

آن که اشک او بر رخ روز و شب چکیده کو

طلعت رشیده کو  غره حمیده کو

مژده مژده ای یاران، بوی پیرهن آید

یوسف عزیز ما، جانب وطن آید

ای خدا حبیبم کویوسف غریبم کو

از گل جمال او می شود جهان گلشن

از هلال روی او چشم فاطمه روشن

ماه بی قرینه کو زائر مدینه کو

آن که خیمه گاهش را هیچکس نمی داند

سوز اشک و آهش را هیچکس نمی داند

آن اسیر غم ها کو، یادگار زهرا کو

چاره غم ما نیست، جز دعا برای او

تا برآید از کعبه نازنین صدای او

قبله گاه عالم کو، پادشاه عالم کو

عمر اشک او افزون از هزار شد یا رب

اشک خون کند جاری بهر عمه اش زینب

غمگسار زینب کو، بی قرار زینب کو

العجل بیا مولا، تا به کی نمی آئی

شد تمام صبر ما، تا به کی شکیبائی

شمع محفل ما کو، مرهم دل ما کو

جز تو کی نهد مرهم، پهلوی شکسته را

بازوان خسته را چشم نیم بسته را

گوشواره مادر کو، ذوالفقار حیدر کو

 

***

 

ای ماه فروزان شب تار کجائی

ای بر همگان محرم اسرار کجائی

خوبان همه آماده که آیند سر راهت

ای یوسف زهرا، گل بی خار کجائی

ای صاحب ما، منتقمم خون شهیدان

بر اهل ولا سرور و سالار کجائی

چاووش سر راه تو با دیده پر خون

کی می رسد آن لحظه دیدار کجائی

مجروح ز مسمار درست سینه زهرا

ای فاطمه را یاور و غمخوار کجائی

با پهلوی بشکسته بود دیده به راهت

هم کفو علی حیدر کرار کجائی

 

***

 

مهدیا صورت زیبای تو دیدن دارد

سخن از لعل لب دوست شنیدن دارد

می کشم بار غم هجر تو با شور و شعف

چون که بار غم هجر تو کشیدن دارد

مرغ دل می پرد از شوق تو در کوی وصال

مرغ جان نیز به دل شوق پریدن دارد

خم شده قامتم از هجر قد و قامت تو

هر که این بار کشد، شوق خمیدن دارد

 

***

 

کی شود بشنوم صدای تو را

بزنم بوسه خاک پای تو را

ز خدای کریم می طلبم

دیدن روی با صفای تو را

لطف حق گر مرا شود شامل

بشنوم صوت دل ربای تو را

از سر صدق و پاکی و اخلاص

می کشم منت گدای تو را

مهر تو کرده در دلم خانه

کردم از دل برون سوای تو را

کی توانم کنم سپاس خدا

که به من داده او ولای تو را

 

***

 

ای شکوفایی هر گل، ز شکوفایی تو

نبود هیچ گل ناز، به زیبایی تو

مهدی فاطمه، ای مونس تنهایی من

اشک ریزم همه شب،‌ از غم تنهایی تو

بلبل فاطمه لعل لب خود را بگشا

تا به گوشم رسد آن نغمه شیدائی تو

چه شود گر به گدا اذن تماشا بدهی

تا ببینم رخ زیبا و تماشائی تو

صبر هم خسته شد از سنگ صبور دل من

نازم آن قلب پر از صبر و شکیبائی تو

قامتم خم شده از هجر قد و قامت تو

همه هستی به فدای قد رعنائی تو

 

***

 

بی نوایم، نوای من مهدیست

دردمندم دوای من مهدیست

من غریبم در این زمانه ولی

مونس و آشنای من مهدیست

گرچه از داغ هجر می سوزم

راضیم چون شفای من مهدیست

می زنم دم ز عشق مولایم

هر صفیر صدای من مهدیست

می زنم دل به گوش من نغمه

دلبر مه لقای من مهدیست

می چکد خون ز دیده ام شب و روز

بر لب اشک های من مهدیست

گر به یادش  ز خواب برخیزم

نیمه شب دعای من مهدیست

 

***

 

نیست غیر از سر کوی تو مرا جای دگر

غیر تو نیست مرا سیّد و مولای دگر

دل من خون شده از هجر جمال تو حبیب

مرحمی نه، که مرا نیست مداوای دگر

ذکر تو هست مرا مونس تنهایی و غم

بر لبم نیست به جز ذکر تو، آوای دگر

هر که بشنیده ز اوصاف جمالت وصفی

جز تو او را نبود هیچ تمنای دگر

سینه سوخته و ناله جانکاه مرا

جز وصات نبود هیچ تسلای دگر

 

***

 

کی شود در گوشه خلوت تماشایت کنم

تا دو چشم خویش را خاک کف پایت کنم

می چکانم قطره قطره خون ز چشمانم حبیب

تا میان قطره های اشک، پیدایت کنم

سوی هر گل می دوانم، دیده خونبار را

تا که یک لحظه نظر بر روی زیبایت کنم

حاضرم بهر تماشای رخ زیبای تو

جان خود را هدیه تاری ز موهایت کنم

ناله شد نالان ز هجر جانگدازت مهدیا

گفت تا کی ناله از هجران مولایت کنم

اشک گفتا ای دل سوزان صبوری پیشه کن

آن قدر بارم ز دیده تا مداوایت کنم

 

***

 

گفتم شبی به مهدی بردی دلم ز دستم

من منتظر به راهت شب تا سحر نشستم

گفتا چکار بهتر از انتظار جانان

من راه وصل خود را بر روی تو نبستم

گفتم دلم ندارد بی تو قرار و آرام

من عقده دلم را امشب دگر گسستم

گفتا حجاب وصلم باشد هوای نفست

گر نفس را شکستی دستت رسد به دستم

گفتم ببخش جرمم ای رحمت الهی

شرمنده تو بودم، شرمنده تو هستم

گفتا هزار نوبت از جرم تو گذشتم

پرونده تو دیدم، چشمان خود ببستم

 

***

 

منم فقیر راه تو فدائی نگاه تو

چه می شود که چشم من

فتد به روی ماه تو

تو مظهر غفور رب

من عبد روسیاه تو

چه می شود اگر شوم

ز جمله سپاه تو

تو سید رئوف و من

گدای پر گناه تو

 

***

 

به خیال خال رویت شده طی بساط عمرم

نظری به حال زارم، که تو محیی جهانی

ز چه رو شبی به سویم نظری نمی نمایی

به برم نمی نشینی به برت نمی نشانی

تو که واقفی ز حال دل زار ناتوانم

چه شود اگر نمایی نظری به ناتوانی

نه زبان آن که گویم، غم و ماجرای دل را

نه تحملی که سازم به فشار زندگانی

شب و روز در فراقت، ز دو دیده اشک ریزم

که مگر کنی عنایت به ضعیف خسته جانی

همه شب پیام وصل تو رسد به گوش جانم

همه روز حاضرم من ز برای جانفشانی

به رهت دو دیده بر در که مگر ز در درآئی

رخ خوب خود نمائیّ و کنی هر آنچه دانی

تو ذخیره خدائی که برای دادخواهی

به تو جلوه ها نماید که کنی جهان ستانی

من بینوای حیران بنشسته ام مهیا

که رسد به گوشم از غیر صدای آسمانی

 

***

 

تو مه سپهر هدایتی، تو شه سریر ولایتی

به تفقدی و عنایتی، سزد ار ز غم برهانیم

به امید دیدن روی تو، بفشانم اشک غم از بصر

مگر از زلال ولا به رخ، دو سه قطره ای بفشانیم

تو که کان جود و عطوفتی نظری به پیر شکسته کن

که گذشته است به معصیت همه روزگار جوانیم

 

***

 

بده امشب جواب این گدا را

مران از درگهت این بینوا را

تو که بیگانگان را دست گیری

کجا وا می گذاری آشنا را

بیا در مجمع اهل محبت

منور کن دل اهل ولا را

قدم کن رنجه بر این جمع عشاق

معطر کن ز بویت این فضا را

به درد دوری تو مبتلایم

رها کن ز این ابتلا این مبتلا را

طبیبا جسم و جان من مریض است

من از شخص تو می خواهم دوا را

بیا ای وجه باقی خداوند

نشانم ده جمال دل ربا را

نخواهم جز تو جانا ما سوا را

بیا تا جای پایت را ببوسم

بیا بر صورتم بگذار پا را

بیا بردار ای محبوب یزدان

به درگاه خدا دست دعا را

برای امر حق انتقامت

قسم ده ای عزیز جان خدا را

کجائی تا که از خصم ستمگر

بگیری انتقام مرتضی را

کجائی تا کنی خوشنود و مسرور

دل افسرده خیر النساء را

کجائی تا کنی از خاک بیرون

تن آن دشمن آل عبا را

بگو ای بی مروت با چه جرأت

بسوزاندی حریم کبریا را

بزن بر دار جسم نحس او را

بسوزان پیکر آن بی حیا را

کجائی تا که با شمشیر خونبار

بگیری داد عمّت مجتبی را

کجائی تا کنی با ذوالفقارت

طلب، خون شهید کربلا را

برون کن ز آستین دست خدا را

بکن خونخواهی از خون نیاکان

قدم در کربلا بگذار و بستان

سر پر خون ز دست نیزه داران

تو ای دست خدا با شست قدرت

قدم کن رنجه در دروازه شام

بپوشان محمل اشتر سواران

 

***

 

مرا به غیر تو نبود پناه مهدی جان

که من گدایم و هستی تو شاه مهدی جان

در انتظار تو شاها، گذشت عمر عزیز

نگشت حاصل من غیر آه مهدی جان

شها فقیرم و مسکین و بر سر راهت

نشسته ام به امید نگاه مهدی جان

من عاشقم که ببینم جمال تو، آیا

بود به سوی جناب تو راه مهدی جان

شها محب تو و دشمن عدوی توام

به صدق گفته ام هستی گواه مهدی جان

به حق حرمت اجداد خود، نما نظری

ز مرحمت، به من رو سیاه مهدی جان

پپخمیده پشت من از بار معصیت شاها

نموده ام همه عمر اشتباه مهدی جان

امیدوار چنانم که لطف تو شوید

ز نامه ام اثرات گناه مهدی جان

به حق محسن در خون طپیده زهرا

طلب نما فرجت از اله مهدی جان

اگر کنی سوی »طاهائی» از وفا نگهی

رها شود ز غم از آن نگاه مهدی جان

 

***

 

ز هجران جمال تو همیشه ماتمی دارم

درون سینه تنگم ز داغ تو غمی دارم

اگر غمهای عالم بر دلم آید، ندارم غم

که مانند تو غمخوار و انیس و همدمی دارم

به یاد صورت زیبای تو، ای یوسف زهرا

همه شب تا سحر با قلب زارم عالمی دارم

همه عالم رها کردم، گرفتم نام زیبایت

چه کم دارم که بر لب ورد اسم اعظمی دارم

 

***

 

هستم در انتظار، که بر من گذر کنی

بر حال این ضعیف، ز رحمت نظر کنی

با یک نگاه، عالم هستی کنی بهشت

عاشق مرا به راز و نیاز سحر کنی

هر جا توئی، بهشت در آنجا مسلم است

دوزخ فراق توست اگر مختصر کنی

جز مهر تو «ادیب» ندارد به جان و دل

هستم در انتظار که بر من گذر کنی

 

***

 

مهدیا مهر تو دریا و دل ما ماهی است

ماهی از آب چو گردید جدا می میرد

مهدیا زود بیا کز اثر فسق و فجور

نور ایمان به خدا در دل ما می میرد

ما مریضیم و تو هستی به همه خلق طبیب

به مریضت ندهی گر تو دوا می میرد

من «ژولیده» چه گویم که ز دوری رخت

آه در سینه ما وقت دعا می میرد

 

***

 

سر خود بر سر نی می دهم و نی گذرم

ز تولای تو ای حجت ثانی عشرم

گر چه غرق گنهم لیک به هر روز و شبم

منتظر بهر ظهور توام ای منتظرم

جای پای تو شها مردمک چشم من است

تو بنه پا و بکن رحم به چشمان ترم

گر تو پا بر سر چشمم بنهی فخر کنم

که تراب کف پایت شده کحل بصرم

جای پای تو کجا و شرر نار جحیم

زین سبب سوی جنان از صف محشر گذرم

از جدائی تو در گله بی چوپانم

طعمه گرگ شوم گر تو نیایی به سرم

خسروا گر چه گنه کارم و شرمنده تو

لیک در ماتم زهرای جوان نوحه گرم

 

***

 

ای منجی گیتی بیا

ای مجری قرآن بیا

ای مایه ایمان بیا

 

من از همه بیگانه ام

در کوی تو پروانه ام

از عشق تو دیوانه ام

 

ای یادگار مصطفی

نور دو چشم مرتضی

ای زاده خیرالنساء

 

می جویمت من کوبه کو

می گردمت من شهر به شهر

شاید تو را پیدا کنم

 

مرغ دلم پر می زند

این خانه را در می زند

هر دم صدایت می زند

 

من از همه وارسته ام

تنها به تو دل بسته ام

در راه تو بنشسته ام

 

هر شب به عشق روی تو

این حلقه بر در می زنم

می خواهمت می خواهمت

 

عیسی توئی موسی توئی

هم خضر و هم یحیی توئی

بر درگهت مائیم گدا

 

حاجات ما را کن روا

مرضای ما را ده شفا

قسمت ما کن کربلا

 

ای یادگار فاطمه

سوزیم از عشقت همه

ای صاحب و مولای من

 

هستم گدای کوی تو

باشد امیدم سوی تو

شاید ببینم روی تو

 

بنشین کنار من دمی

بردار از قلبم غمی

بگذار بر دل مرهمی

 

شد قبله ما روی تو

محراب ما ابروی تو

آخر ندیدیم روی تو

 

در مکه ای یا در منی

در کوفه ای یا جمکران

در زمزمی یا کربلا

 

شاها به جان مادرت

آن مادر غم پرورت

ما را مرانی از درت

 

دیوانه رویت منم

پروانه کویت منم

مستانه بویت منم

 

یکدم به دیدارم بیا

تا من به اشک دیده ها

شویم کف پای تو را

 

تا عشق تو آموختم

سر تا به پا من سوختم

ای یادگار بوالحسن

 

***

 

گل نرگس فدای رنگ و بویت

نصیبم کی شود دیدار رویت

گل نرگس تو که مهد وفائی

نگار دلربا و با صفائی

گل نرگس تو که زیبا ترینی

میان هر دو عالم بهترینی

به دل دارم تا زنده هستیم

رسد بر دامن مهر تو دستم

گل نرگس مکن تو نا امیدم

که عمرم دادم و مهرت خریدم

بیا با ما بساز ای یار نازم

که من اندر دو عالم بر تو نازم

بیا ای صاحب دل های خسته

که قلب عالم از هجرت شکسته

بیا ای یادگار آل یاسین

بیا بر مسند جدت تو بنشین

بیا ای معنی توحید و کوثر

ظهور از کعبه کن محبوب داور

 

***

 

خون مظلوم تو را می خواند

آه محروم تو را می خواند

اشک معصوم تو را می خواند

قلب مغموم تو را می خواند

تو گشاینده مشکل هایی

تو شفا بخش همه دل هایی

خون رخسار رسول دو سرا

فرق بشکافته شیر خدا

ناله های شب تار زهرا

پرچم سرخ شه کرببلا

ناله های شب تار زهرا

پرچم سرخ شه کرببلا

همه گویند بیا مهدی جان

بشنو ناله ما مهدی جان

 

***

 

جان عالم بر لب آمد ای خدا مهدی نیامد

دیده پر خون شد جدا و دل جدا مهدی نیامد

بزم انس ما ندارد بی حضور او صفایی

عید ما رنگ عزا دارد چرا مهدی نیامد

هر چه گفتیم یا مغیث الشیعه نشنیدم جوابی

هر چه گفتم یا معز الاولیا مهدی نیامد

هر چه گفتیم یابن طه یابن یاسین یابن احمد

العجل یابن النبی المصطفی مهدی نیامد

ذکر من ام من یجیب است و به مضطر حقیقی

من دعا کردم ولی روح دعا مهدی نیامد

 

***

 

الهی کو حبیب دل نوازم

کجا شد قبله و روح نمازم

همیشه بهر تعجیل ظهورش

به درگاه تو در سوز و گدازم

بیا بگذار ای آرام دل ها

قدم بر دیده نا قابل ما

بیا با خنده های دل نشینت

ببر غم از دل این دل غمینت

 

***

 

ندارم غیر تو پشت و پناهی

نگاهی کن نگاهی کن نگاهی

فقیری بی پناه و شرمگینم

تو دانی در بساطم نیست آهی

چه کم گردد ز تو گر مفسلی را

دهی از لطف سوی خویش راهی

دلم شد تنگ زین جدائی

ندارد زندگی بی تو صفائی

نمی دانم عزیز جان کجائی

امان از درد جان سوز جدائی

چرا دوری ز تو تقدیر ما شد

عجب دردی گریبان گیر ما شد

خوشا آنان که بر روی تو مانند

کنارت در حیات و در مماتند

خوشا پروانه های شمع رویت

خوشا پرپر زنان گرد کویت

تو که ما را به سوی خود کشانی

چه خواهد شد کنار خود نشانی

گذشت عمر گران اما به هجران

خداوندا ندیدم روی جانان

 

***

 

الا ای که راز خدائی خدا کند که بیائی

تو نور غیب نمائی خدا کند که بیائی

شب فراق تو جانا خدا کند به سر آید

الا که هستی مائی خدا کند که بیایی

دلی که بی تو برآید خدا کند که نباشد

رجائی و همه جائی خدا کند که بیایی

به گفتگوی تو دنیا به جستجوی تو دل ها

تو روح صلح و صفائی خدا کند که بیایی

نظام نظم جهانی امام عصر و زمانی

یگانه راهنمائی خدا کند که بیایی

تو بگذر از سفر خود ببین به پشت سر خود

چه محشری چه بلائی خدا کند که بیایی

به سینه ها تو سروری به دیده ها همه نوری

به درد ها تو دوائی خدا کند که بیایی

دل مدینه شکسته حرم به راه نشسته

تو مروه ای تو صفائی خدا کند که بیایی

تو مشعری عرفاتی تو زمزمی تو فراتی

تو رمز آب بقائی خدا کند که بیایی

قسم به عصمت زهرا بیا ز غیبت کبری

دگر بس است جدائی خدا کند که بیایی

 

***

 

ای توتیای دیده پیر و جوان بیا

وی مقتدا و هادی خلق جهان بیا

باشد زمانه منتظر عدل و داد تو

مهدی عصر، حضرت صاحب زمان بیا

پژمرده گشت گلشن دین، ز آفت خزان

ای نوبهار خرم این گلستان بیا

جان، بی تو بر لب آمد و دل بی تو آب شد

ای آبروی رفته اسلامیان بیا

ای مصلح حقیقی ابناء روزگار

وی یادگار خاتم پیغمبران بیا

داغ حسین جد غریبت ز دل نرفت

بر انتقام خون شه کربلا بیا

 

***

 

دوست دارم دیده را فرش کف پایت کنم

پای تا سر چشم گردم تا تماشایت کنم

ما همه چشم انتظاریم و تو غائب از نظر

پرده را بردار از صورت، که معنایت کنم

بین مائی و ندانم در کجائی با که ای

جان زهرا رحمتی کن تا که پیدایت کنم

 

***

 

ما از فراق دلبر خود دل شکسته ایم

و از روزگار، رشته الفت گسسته ایم

چون طفل داغدیده، دل از دست داده ایم

چون کودکی یتیم، پریشان و خسته ایم

 

***

 

بی نوایم نوای من مهدی است

دردمندم دوای من مهدی است

من غریبم در این زمان ولی

مونس و آشنای من مهدی است

گر چه از داغ هجر می سوزم

راضیم چون شفای من مهدی است

گه به یادش ز خواب برخیزم

نیمه شب دعای من مهدی است

من نخواهم بهشت بی مهدی

جنت با صفای من مهدی است

در دم مرگ، با ولایت او

آخرین حرف نای من مهدی است

چون قیامت ز خاک برخیزم

اندر آنجا ندای من مهدی است

آن که در روز حشر می بخشد

از عنایت خطای من مهدی است

 

***

 

یا رب آن سبط رسول مؤتمن کی خواهدآمد

یادگار حیدر خیبر شکن کی خواهد آمد

قائم آل محمد، صاحب  تیغ دو پیکر

بر فنای مشرکین چون بوالحسن کی خواهد آمد

صد هزاران دیده بر راهش بسان پیر کنعان

ای خدا آن یوسف گل پیرهن کی خواهد آمد

مجری احکام قرآن، حامی شرع پیمبر

خسرو دین، کاشف سر و علن کی خواهد آمد

معنی آیات قرآن مظهر الطاف یزدان

فخر عالم، آن امام ممتحن کی خواهد آمد

والی ملک ولایت، وارث علم النبیین

خسرو خوبان ولی ذوالمنن کی خواهد آمد

آن دلیل گمرهان فرمانروای خلق عام

دادخواه بی کسان پور حسن کی خواهد آمد

شهسوار ملک امکان صاحب خون شهیدان

تا بگیرد خون هفتاد و دو تن کی خواهد آمد

 

***

 

بازآ که شام تیره ما راسحر کنی

نخل امید شرع نبی بارور کنی

خون شد دل از فراق تو ای یوسف عزیز

کی می شود ز مصر به کنعان گذر کنی

بس دیده هاکه مانده به راهت در انتظار

آیا شود به خسته دلان نظر کنی

دارند شیعیان به وجود تو افتخار

بازآ که شیعیان به جهان مفتخر کنی

باشد مدار عالم امکان به دست تو

ز امر خدا تو حکم قضا و قدر کنی

پر شد جهان ز فتنه و آشوب و شور و شر

بازآ که از زمانه ما دفع شرکنی

کی می شود ز پرده غیبت برون شوی

بر کعبه رو به رایت فتح و ظفر کنی

داریم آرزو که تو ای شاه دین پناه

بر مسند  خلافت جدت مقر کنی

هل من معین ز شرع مبین می رسد به گوش

جانا توئی که یاری دین سر به سر کنی

 

***

 

سلطان ملک جان یا صاحب الزمان

مخدوم انس و جان یا صاحب الزمان

مولای مستعان یا صاحب الزمان

دارنده جهان الغوث و الامان

جان جهان توئی، ای جان فدای تو

شاهان عالمند یکسر گدای تو

عرش است بوسه زن بر خاک پای تو

دارند بر زبان مدح و ثنای تو

سکان آسمان یا صاحب الزمان

امروز خلق را رهبر توئی و بس

در کشور وجود سرور توئی و بس

بر کل کائنات مهتر توئی و بس

بر شیعیان ز لطف یاور توئی و بس

در کون و در مکان یا صاحب الزمان

باران به حکم تو بارد به هر دَمَن

ریحان ز امر تو روید به هر چمن

طوطی به وصف تو گردد شکر شکن

مرغان به عشق تو باشند نغمه زن

در طرف گلستان یا صاحب الزمان

 

***

 

آخر ای دوست به وصلت نرسیدم چکنم

همه را دیدم و روی تو ندیدم چکنم

روز و شب گوش فرا داده ام اما افسوس

مژده آمدنت را نشنیدم چکنم

سایه آسا ز پیت هر چه دویدم آخر

به تو ای یوسف زهرا نرسیدم چکنم

تشنه ام تشنه دیدار تو ای آب حیات

آه کز وصل تو جامی نچشیدم چکنم

روزگارم چو شب و موی تو، گردید سیاه

بی تو ای روشنی صبح امیدم چکنم

باغ عمر من دل خسته خزان گشت ولی

گلی از گلشن روی تو نچیدم چکنم

 

***

 

گر قسمتم شود که تماشا کنم تو را

ای نور دیده جان و دل اهدا کنم تو را

این دیده نیست قابل دیدار رویتو

چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را

تو در میان جمعی و من در تفکرم

کاندر کجا برآیم و پیدا کنم تو را

هر صبح جمعه ندبه کنان در دعای صبح

از کردگار خویش تمنا کنم تو را

یابن الحسن اگر چه نهانی ز چشم من

در عالم خیال، هویدا کنم تو را

همچون مؤیّدم به تکاپو مگر دمی

ای آفتاب گمشده پیدا کنم تو را

 

***

 

 

ای دلبر یکتا بیا، ای محرم دل ها بیا

تنها تویی مشکل گشا، ای رهبر والا بیا

چشم و چراغ عالمی، ای از تو نور و خرمی

در پرده سر اعظمی، ای آیت عظما بیا

ای دردمندان را طبیب، ای آیت فتحٌ قریب

دیگر به پایان شد شکیب، ای منجی دنیا بیا

ای یادگار مصطفی، ای مظهر لطف و صفا

ای رحمت حق در خفا، ای همدم دل ها بیا

ای بی پناهان را پناه، افتادگان را تکیه گاه

ای سایه لطف اله،ای یار ناپیدا بیا

ای شاهد اعمال ما، ای واقف از احوال ما

ای حاصل آمال ما، ای قبله گاه ما بیا

دنیا ز طوفان ستم، پر شد ز امواج اَلَم

دل غرقه در دریای غم، ای نوح این دریا بیا

آیات قرآن را زبان، تنها تویی در این زمان

ای شرع احمد را بیان، ای مظهر طاها بیا

ای عدل توحید را نما، صبر تو صبر مجتبی

ای دادخواه کربلا، ای زاده زهرا بیا

معشوق هر پیغمبری، بر فرق نرگس افسری

یا حجه بن العسکری، ای یار روح افزا بیا

دور از نظرها تا به کی؟ سر گشته یارا، تا به کی؟

امروز و فردا تا به کی؟ تا کی تک و تنها بیا

دانم کهدر تاب و تبی، خود منتظر، روز و شبی

گریان به یاد زینبی، ای رمز عاشورا بیا

می سوزد از هجران «حسان»، ای جان پنهان جهان

رخ برمتاب از عاشقان، ای یار بی همتا بیا

 

***

 

 

گل نرگس فدای رنگ و بویت

نصیبم کی شود دیدار رویت

گل نرگس تو که زیبا ترینی

میان هر دو عالم بهترینی

گل نرگس مکن تو نا امیدم

که عمرم داده و مهرت خریدم

بیا ای صاحب دل های خسته

که قلب عالم از هجرت شکسته

 

***

 

بیا که بی تو دل من بهانه می گیرد

به این نشان که ز کویت نشانه می گیرد

نشسته مرغ دلم روی بام خانه تو

گمان مبر که جز این گوشه لانه می گیرد

شدم گدای در خانه ای که جبرائیل

همیشه اذن از این آستانه می گیرد

امام عصر، ولیّ خدا، عزیز رسول

که دل سراغ رخش عاشقانه می گیرد

فدای مادر مظلومه اش که در محشر

سراغ شیفتگانش، دانه دانه می گیرد

تو انتقام بگیر از عدوی خونخواری

که راه فاطمه با تازیانه می گیرد

بیا و مادر پهلو شکسته ات را بین

ز کوچه با چه دلی راه خانه می گیرد

 

***

 

 

 

بی گل روی تو ای دوست بهاری نبود

همه گل های جهان بیش ز خاری نبود

کی شود دیده من بر رخ نیکوی تو باز

که به غیر از تو مرا هیچ نگاری نبود

بس که نالیده ام از هجر رخ زیبایت

دیگر از دوست مرا تاب و قراری نبود

 

***

 

تا کی برای دیدن رویت دعا کنم

تا کی ز سوز سینه تو را من صدا کنم

ای جنت و نعیم ز روی تو با صفا

بازآی تا ز وصل تو جان با صفا کنم

گر منّتی نهی و قدم بر سرم نهی

بر دیده خاک پای تو را توتیا کنم

هستی غریب عصر و زمان صاحب الزمان

اذنم بده که دیده به تو آشنا کنم

بهر ظهور نور جمال تو ای عزیز

تا کی دو دست خویش به سوی خدا کنم

در هر سحرگهان به امید وصال تو

از خواب ناز چشم رود دیده واکنم

یک نظره گرنصیب شود دیدنت مرا

جانا به رونمای تو جانرا فدا کنم

 

***

 

بی نوایم نوا نمی خواهم

دردمندم دوا نمی خواهم

یوسف فاطمه به تو سوگند

از خدا جز تو را نمی خواهم

من غریبم در این زمانه ولی

غیر تو آشنا نمی خواهم

ای صفا بخش روضه رضوان

جنت با صفا نمی خواهم

ای شفا را شفای تو شافی

من به جز تو شفا نمی خواهم

ای عطا بخش هر کریم و گدا

من گدایم عطا نمی خواهم

من خطاکار و تو خطاپوشی

غیر عفو خطا نمی خواهم

 

***

 

کی شود بشنوم صدای تو را

بزنم بوسه خاک پای تو را

ز خدای کریم می طلبم

دیدن روی با صفای تو را

لطف حق گر مرا شود شامل

بشنوم صوت دلربای تو را

از سر صدق و پاکی و اخلاص

می کشم منت گدای تو را

مِهر تو کرده در دلم خانه

کردم از دل برون سوای تو را

کی توانم کنم سپاس خدا

که به من داده او ولای تو را

«هاشمی» گفت مهدی زهرا

خواهم از تو فقط لقای تو را

 

***

 

الا محبوب من تا کی جدائی

به قربانت شوم برگو کجائی

ز درد انتظارت جان به کف شد

تن فرسوده ام در تاب و تب شد

بسی مردند و رفتند از فراقت

ندیدند در جهان آن روی ماهت

عزیزا چاره ساز کار مائی

ز حد بگذشت هجران و جدائی

ندارم آرزویی جز وصالت

نباشد در دل من جز خیالت

 

***

 

بده امشب جواب این گدا را

مران از درگهت این بی نوا را

تو که بیگانگان را دستگیری

کجا وا می گذاری آشنا را

به درد دوری تو مبتلایم

رها کن ز ابتلا این مبتلا را

طبیبا، جسم و جان مریض است

من از شخص تو می خواهم شفا را

به تنگ آمد دل رنجورم از هجر

نصیبم کن دگر فیض لقا را

بیا ای وجه باقی خداوند

نشانم ده جمال حق نما را

قدم کن رنجه در این بزم عشاق

معطر کن ز بویت این فضا را

بیا تا جای پایت را ببوسم

بیا بر دیده ام بگذار پا را

بیا بردار ای محبوب یزدان

به درگاه خدا دست دعا را

کجائی تا کنی خوشنود و مسرور

دل افسرده خیر النساء را

بیا در مجمع اهل محبت

منور کن دل اهل ولا را

 

***

 

اگر مرا رها کنی تو را رها نمی کنم

اگر سرم جدا کنی، چون و چرا نمی  کنم

اگر مرا برانیم وگر ببر بخوانیم

به غیر نام نامیت دگر صدا نمی کنم

من آمدم به سوی تو، به عشق وصل روی تو

ببینمت نبینمت تو را رها نمی کنم

حبیب فرد من تویی طبیب درد من توئی

درد محب خسته را مگو دوا نمی کنم

 

***

 

خوشا دردی که درمانش تو باشی

خوشا راهی که پایانش تو باشی

خوشا چشمی که رخسار تو بیند

خوشا جانی که جانانش تو باشی

چه خوش باشد دل امیدواری

که امید دل و جانش تو باشی

خوشی و خرمی و کامرانی

کسی دارد که خواهانش تو باشی

چه باک آید ز کس، آن کس که او را

نگهدار و نگهبانش تو باشی

مشو پنهان از آن بیچاره کورا

همه پیدا و پنهانش تو باشی

 

***

 

بیش از این طاقت نمانده پرده را از چهره واکن

درد بی درمان ما را با وصال خود دوا کن

گر دعای ما نمی گردد قبول درگه حق

نک تو ای روح دعا بهر ظهور خود دعا کن

حاجت ما این بود یک بار، رخسارت ببینیم

روی ماهت را نشان ده، حاجت ما را روا کن

تا به کی باید بسوزیم و بسازیم از فراقت

خسروا بازآ و ما را از غم هجران رها کن

ما گدایان تو بنشسته در راه عبورت

چون از این ره بگذری یک گوشه چشمی به ما کن

سال ها دارد غلامت آرزوی کربلا را

لطف کن در خدمت خود روزی او کربلا کن

 

***

 

سیدی یا خاتم الاطهار یابن العسکری

العجل یا جامع الاسرار یابن العسکری

ز انتظارت دیده احباب شد در ره سفید

کی بود آن وعده دیدار یابن العسکری

عقده ها در سینه ها راه نفس را بسته است

عقده غم برگشا از کار یابن العسکری

شرع جدت مصطفی را نصرتی یا ذالکرام

یادگار احمد مختار یابن العسکری

تا به کی جدت امیرالمؤمنین خانه نشین

نور چشم حیدر کرار یابن العسکری

ناله های جده ات زهرا هنوز آید به گوش

از میان آن در و دیوار یابن العسکری

پهلویش بشکست از درآه از کین عدو

سینه اش شد رنجه از مسمار یابن العسکری

محسن شش ماهه او از لگد در خون طپان

از جگر زد آه آتشبار یابن العسکری

گر نشد آن هتک حرمت ابتدا از خصم دین

می نشد در کربلا تکرار یابن العسکری

گر نبودی آن خصومت با علی هرگز نبود

با حسین کس را سر پیکار یابن العسکری

گر نمی شد نیلی از سیلی کین روی بتول

کی سکینه دید آن آزار یابن العسکری

صاحب عصر و زمان الغوث یا سبط رسول

العجل یا قدوه الاخیار یابن العسکری

 

***

 

آرزو دارم که آن مهر فروزان را ببینم

اختر برج حیا آن ماه تابان را ببینم

منتظر هستم به هر آدینه از بهر ظهورش

تا که من آن یوسف سر در بیابان را ببینم

خاتم هشت و چهار و ناصر دین محمد

مهدی موعود یعنی جان جانان را ببینم

صرف شد عمرم به حسرت پرده از رخ یک طرف کن

تا جمال بی مثال نور باران را ببینم

 

***

 

 

آمدم ای شاه پناهم بده

خط امانی ز گناهم بده

لشکر شیطان به کمین من است

بی کسم ای شاه پناهم بده

لایق وصل تو که من نیستم

اذن به یک لحظه نگاهم بده

در شب اول که به قبرم نهند

نور بدان جای سیاهم بده

ای که عطا بخش همه عالمی

جمله حاجات مرا هم بده

ای نفست چاره درماندگان

جز تو کسی نیست کس بی کسان

چاره ما ساز که بیچاره ایم

گر تو برانی به که رو آوریم

 

***

 

 

بین گل ها، گل نرگس، گل دل خواه من است

سایه اش بر سر من، سایه الله من است

گل فراوان بود اما، گل نرگس اکنون

در گلستان حقائق، گل دلخواه من است

من اگر دل به گل گلشن طاها بستم

این نشانی ز دل روشن و آگاه من است

ماه، هر چند، درخشان و جهان افروز است

نورش از پرتو رخشندگی ماه من است

از فراقش جگرم سوخت، از آن آه کشم

آنچه سوزانده، دل تنگ مرا آه من است

بهترین شاهد من ای گل بی خوار جهان

قامت خم شده و چهره چون کاه من است

تا ز یمن قدمت لاله به دامان دارم

نزنم دست به هر خوار که اکراه من است

«پیروی» جز ره این گل نرود راه دگر

نظر مرحمتش بدرقه راه من است

 

***

 

بیا سر خدا مهدی، پریشانم بیا مهدی

بیا مهدی، بیا مهدی، پریشانم بیا مهدی

بیا افتاده ام از پا، فتادم گوشه ای تنها

ندارم توشه تقوا، پریشانم بیا مهدی

بیا جانم فدای تو، فشانم جان به پای تو

به لب دارم ثنای تو، پریشانم بیا مهدی

مریض درد هجرانم، بکوش، از بهر درمانم

تو را هر لحظه می خوانم، پریشانم بیا مهدی

تو امید دل مائی، تو بر ما جمله مولائی

تو آقائی تو آقائی، پریشانم بیا مهدی

چه نامت دلربا باشد، به ما مشکل گشا باشد

قرار قلب ما باشد، پریشانم بیا مهدی

تو گنج کبریا هستی، به تو باشد به پا هستی

کجا هستی کجا هستی، پریشانم بیا مهدی

به ما بنما نگاهی تو، پناه بی پناهی تو

مرا هادی راهی تو،پریشانم بیا مهدی

نگیرم یاور و یاری، ندارم با کسی کاری

مرا تنها تو غمخواری، پریشانم بیا مهدی

گدایم من فقیرم من، ضعیفم من حقیرم من

حقیرم سر به زیرم من، پریشانم بیا مهدی

بگوید «ملتجی» هر دم، الا ای داروی دردم

به قربان سرت گردم، پریشانم بیا مهدی

 

***

 

خستگان عشق را ایام درمان خواهد آمد

غم مخور آخر طبیب دردمندان خواهد آمد

آنقدر از کردگار خویشتن امیدوارم

که شفا بخش دل امیدواران خواهد آمد

دردمندان مستمندان، بی پناهان را بگوئید

مصلح عالم پناه بی پناهان خواهد آمد

صبر کن یا فاطمه ای بانوی پهلو شکسته

قائمت با شیشه دارو و درمان خواهد آمد

اینقدر آخر منال از ضربت بازو و پهلو

مونس تو پادشاه دل نوازان خواهد آمد

اصغرا از سوزش زخم گلو دل را مسوزان

غم مخور مرهم گذار زخم پیکان خواهد آمد

 

***

 

ای خسرو کون و مکان

ای منجی خلق جهان

ای مهدی صاحب زمان

ای شمع بزم انجمن

یابن الحسن یابن الحسن

ای صاحب عصر و زمن

جانم مهدی جانم مهدی

ای جان جانانم مهدی

ای چشمه فیض خدا

ای شمع مشکاه هدی

ای منتظر ای مقتدی

ای شیعیانت در محن

یابن الحسن یابن الحسن

ای صاحب عصر و زمن

جانم مهدی جانم مهدی

ای جان جانانم مهدی

 

***

 

گلی گم کرده ام می جویم او را

به هر گل می رسم می بویم او را

گل من یک نشانی در بدن داشت

یکی خال سیه در گونه اش داشت

گل من نی بود این و نه آن است

گل من مهدی صاحب زمان است

 

***

 

الهی کو حبیب دلنوازم

کجا شد قبله و روح نمازم

همیشه بهر تعجیل ظهورش

به درگاه تو در سوز و گدازم

بیا بگذار ای آرام دل ها

قدم بر دیده ناقابل ما

بیا با خنده های دلنشینت

ببر غم از دل این دل غمینت

 

***

 

بهار آمد بهار من نیامد

گل آمد گلعذار من نیامد

بر آوردند سر از شاخ، گل ها

گلی بر شاخسار من نیامد

چراغ لاله روشن شد به صحرا

چراغ شام تار من نیامد

جهان را انتظار آمد به پایان

به پایان، انتظار من نیامد

همه یاران کنار، از غم گرفتند

چرا شادی کنار من نیامد

چه پیش آمد در این صحرا که عمری

گذشت و شهسوار من نیامد

 

***

 

ای سید انس و جان، داد از غم تنهائی

مردیم ز هجرانت ای کاش که بازآئی

ای پادشه خوبان، ای والی جسم و جان

بازآی نگر بر ماست بس شورش و غوغایی

آیا شود ای مولا، کز راه وفا این دم

شمس رخ نیکویت، بر خلق تو بنمائی

ای پرده نشین دل، وی صفوه آب و گل

ای زینت هر محفل، وقت است برون آئی

ای نور دل حیدر، ای وارث پیغمبر

بر ما ضعفا بنگر هر نقطه و هر جائی

دریاب که بی یاریم، بی مونس و غمخواریم

درمانده و ناچاریم تا چند شکیبائی

 

***

 

منتظران را به لب آمد نفس

ای شه خوبان تو به فریادرس

ما همه موریم سلیمان تو باش

ما همه جسمیم بیا جان تو باش

لب بگشا تا همه شکر خورند

ز آب دهانت رطب تر خورند

خطبه تو خوان تا خطبا دم زنند

سکه تو زن تا امرا کم زنند

 

***

 

گرچه یک عمر من از دلبر خود بی خبرم

لحظه ای نیست که یادش برود از نظرم

عمر بگذشت ولیکن بخدا خوشنودم

که از این عمر بود مهر و ولایش ثمرم

ای خوش آن دیده که بر چهره جانان وا شد

من که از حسرت او مانده به ره چشم ترم

نه که امروز بود دیده من بر راهش

از همان روز ازل منتظر منتظرم

 

***

 

جز تو ما را نبود پشت و پناهی دیگر

سوی حق نیست به جز راه تو راهی دیگر

گر چه هر مملکتی راست یکی سلطانی

نیست در ملک بقا غیر تو شاهی دیگر

در سپهر شرف و مجد و جلال و عظمت

نیست تابنده تر از روی تو ماهی دیگر

 

***

 

خورشید کجا؟ فروغ روی تو کجا؟

فردوس کجا و خاک کوی تو کجا؟

عفوم کن اگر به گل کنم تشبیهت

گلزار کجا و گل روی تو کجا؟

در پیشگه خدای منان ای دوست

عرض دگران و آبروی تو کجا؟

مداح، خدا مدایحت مصحف اوست

این ذره کجا و گفتگوی تو کجا؟

عمری است که «ملتجی» تو را می طلبد

باید برود به جستجوی تو کجا؟

 

***

 

من و عطر گل رویت بابی انت و امی

رسد از سامره بویت بابی انت و امی

غم دل را به که گویم که تو خود محرم رازی

به فراق تو بسوزم که تو در سوز و گدازی

به گلستان ولایت تو همان بوته نازی

چشم عالم همه سویت بابی انت و امی

ز رخت پرده برافکن به فدای خط و خالت

تا شود جلوه گر عالم ز تجلای جمالت

احسن احسن به خلق و ادب و علم و کمالت

آفرین باد به خویت بابی انت و امی

گل گلخانه نرجس دُر یکدانه نرجس

زینت شانه نرجس شرف خانه نرجس

شمع کاشانه نرجس یا که پروانه نرجس

عالمی بسته به مویت بابی انت و امی

کی رسد قافله دل به تو در طی مراحل

نام تو نقل محافل عکس زیبای تو در دل

کی شود وصل تو حاصل لطف شایان تو شامل

جان ما و سر کویت بابی انت و امی

 

***

 

سحر خیز مدینه کی می آیی

الا ای بی قرینه کی می آیی

قلوب شیعیان دریای خون است

جهان پر شد ز کینه کی می آیی

عزیزم مادرت چشم انتظارست

دوای زخم سینه کی می آیی

بگردم کو به کو صحرا به صحرا

تو را بینم به دیده کی می آیی

خدایا در فراقش ناله تا کی

به سینه داغ ها چون لاله تا کی

خدایا رازها در پرده تا کی

ز غیبت قلب ها آزرده تا کی

کجائی ای گل زهرا کجائی

تو ای مهر آفرین لطف خدائی

 

***

 

ز رخت جهان شده با صفا

و بیمنک رزق الوری

همه خلق جمله گدای تو

شب و روز غرق عطای تو

همه محو و مات لقای تو

بفکن ز چهره نقابُ را

تو مه سپهر ولایتی

گل بوستان امامتی

چه شود شها به عنایتی

نظری کنی ز کرم به ما

تو ولی عصر و شه زمان

قمر فلک مه آسمان

ز طفیل تو بود این جهان

ز تو ثابت آمده ماسوی

تو بیا بیا که کنیم فدا

سر و جان به راه تو ای شها

چه شود که بشنوم این ندا

که ظهور کرده امام ما

تو وصی ختم پیمبری

تو سرور سینه حیدری

تو امید قلب «هنروری»

ز فراق تو شده در نوا

 

***

 

بارالها صاحب عصر و زمان کی خواهد آمد؟

آنکه بنماید جهان امن و امان کی خواهد آمد؟

مهدی آل محمد حجت خلاق سرمد

باعث ایجاد این کون و مکان کی خواهد آمد؟

شد خزان گلزار دین از جور اشرار زمانه

گلشن شرع نبی را باغبان کی خواهد آمد؟

تا رهاند کشتی اسلام را از خشم طوفان

آنکه کشتی را رساند بر کران کی خواهد آمد؟

بر سر راهش نشینم تا که رخسارش بینم

ای خدا آن یوسف کنعانیان کی خواهد آمد؟

تشنه عذب وصال آن شه دنیا و دل

ای خدا آن ساقی لب تشنگان کی خواهد آمد؟

تا به کی از دوری آن خسرو خوبان بنالم

داروی درمان درد دوستان کی خواهد آمد؟

پهلوی زهرا و قلب همسر او را شکستند

آنکه گیرد انتقام از ظالمان کی خواهد آمد؟

کوفیان از تن، سر سبط پیمبر را بریدند

آنکه گیرد انتقام از کوفیان کی خواهد آمد؟

آه از ان ساعت که با زینب چنین گفتا رقیه

از سفر باب من افسرده جان کی خواهد آمد؟

آخر از هجر پدر جان داد آن طفل سه ساله

آنکه گیرد انتقام از شامیان کی خواهد آمد؟

روز و شب گوید «هنرور» با دل خون، دیده تر

بارالها صاحب عصر و زمان کی خواهد آمد؟

 

***

 

گدایان آمدند بگشای در را

مپوش از ما رخ همچون قمر را

نگاهی هم به ما کن گاه گاهی

مکن نومید ما را از نگاهی

بیا یک شب به بزم ما صفا ده

دل غمدیده ما را شفا ده

به راهت منتظر با حال خسته

نشسته مادر پهلو شکسته

گرفته عقده غم در گلویش

از آن سیلی که زد دشمن به رویش

بیا و انتقام مادر خویش

بگیر از دشمن بد اختر خویش

از آنهائی که حقش غصب کردند

عدو را جای حیدر نصب کردند

 

***

 

عمری در انتظار نشستم نیامدی

دل را به روی غیر تو بستم نیامدی

دل را برای آمدنت مهربان من

روزی هزار بار شکستم نیامدی

امروز هم که با همه بی پناهیم

عاشق تر از هیمشه هستم نیامدی

گفتی دل شکسته بود جای من که من

این دل به خاطر تو شکستم نیامدی

عمری به انتظار تو آخر شد و هنوز

در آرزوی روی تو هستم نیامدی

گفتند سبز پوش تو ازکعبه می رسد

هر جمعه روی به کعبه نشستم نیامدی

 

***

 

گل با صفاست اما بی تو صفا ندارد

گر بر رخت نخندد در باغ جا ندارد

پیش تو ماه باید رخ بر زمین  ساید

بی پرده گر برآید شرم و حیا ندارد

ای وصل تو شکیبم ای چشم تو طبیبم

بازآ که درد هجران بی تو دوا ندارد

جان جهان چه قابل بر رونمای رویت

بی رونما نما رو، گل رونما ندارد

بار فراق بردم خون از دو دیده خوردم

بازآی تا نمردم دنیا وفا ندارد

گفتم که در کنارت جان را کنم نثارت

دیدم که جان هم اینجا قدر و بها ندارد

کعبه تویی نه کعبه زمزم توئی نه زمزم

سعی و صفا و مروه بی تو صفا ندارد

هر کس تو را ندارد جز بی کسی چه دارد

جز بی کسی چه دارد هر کس تو را ندارد

«میثم» غزل به وصفت گوید چرا نگوید

در دل امید وصلت دارد چرا ندارد

 

***

 

گلی دارم که محو بوی اویم

به غیر از او گل دیگر نبویم

گل من گلبن افلاک باشد

گلم از گلشن لولاک باشد

گل من سر گل گلزار دین است

گل من رشک فردوس برین است

گل من نور چشمان رسول است

گل من زیب دامان بتول است

گل من مرتضی را نور عین است

گل من طالب خون حسین است

گل من دلنواز مؤمنین است

گلم روح نماز متقین است

گل من اشرف خلق جهان است

گل من صاحب عصر و زمان است

اگر ظاهر شود از امر یزدان

از این یک گل شود عالم گلستان

بود زندانی زندان غیبت

خدایا سر رسان دوران غیبت

از این زندان اگر آزاد گردد

دل غمدیده او شاد گردد

امشب شب میلاد علمدار حسین است

میلاد کسی هست  که او یار حسین است

گر هست علی محرم اسرار محمد

عباس نگر، محرم اسرار حسین است

 

***

 

چون صبحدم سوم شعبان گردید

خورشید رخ حسین تابان گردید

در نیمه شب چهارم شعبان هم

ماه رخ عباس، تابان گردید

 

***

 

برخیز که پور مرتضی می آید

سر لشکر سپاه کربلا می آید

عباس که انتظار او داشت حسین

امروز به صد شور و نوا می آید

 

***

 

دل را گل گلزرار ابوالفضل کنید

آئینه رفتار ابوالفضل کنید

در فصل شکفتن گلی از صلوات

نذر گل رخسار ابوالفضل کنید

 

***

 

روشنگر آفتاب، عباس آمد

تصویر زلال، عباس آمد

خیزید و گل آورید و گل افشانید

زیرا گل بوتراب عباس آمد

 

***

 

بر عالمیان روز نویدست امروز

روی همه مؤمنین سفید است امروز

بر شیعه بشارت که ز الطاف خدا

میلاد ابوالفضل رشید است امروز

 

***

 

مهر رخسار علی را قمری پیدا شد

باغ سر سبز وصی را ثمری پیدا شد

بحر مواج امامت گهری پیدا کرد

آتش عشق ازل را شرری پیدا شد

پسر شیر خدا آمد و گفتم به خدا

همه ابناء زمان را پدری پیدا شد

از پسر پرده اسرار چو آمد به ظهور

گوئی از عالم معنی خبری پیدا شد

جاه بوالفضل علی را نگر و قدرت حق

که از او دشمن حق را سپری پیدا شد

دوزخ و خلد برین دشمنی و دوستیش

این ندائی است هر آن را که سری پیدا شد

در حاجات خلائق شده زان رو همه را

بهر امید مناجات دری پیدا شد

شافع روز جزا گشت از آن عامی را

غم نباشد که چنین راهبری پیدا شد

با لب تشنه نخورد آب بگفتا گوئی

از لب تشنه من تشنه تری پیدا شد

گفت باید برم این آب به اطفال حسین

که غمم نیست جز این گر گذری پیدا شد

 

***

 

امشب به کاخ مرتضی ماهی پدیدار آمده

ماهی که پیش نور وی خورشید و ماه تار آمده

ماهی که بر حُسن رخش صدها خریدار آمده

ای طالب دیدار مه هنگام دیدار آمده

افلاکیانش سر به سر حیران رخسار آمده

کاو نور بخش عالم و هم نور الانوار آمده

لطف خداوند به ما همواره دائم بود

خاصه که روز مولد ماه بنی هاشم بود

به یاری دین نبی حق خواست یاور پرورد

وز بهر صفین و جمل فرخنده افسر پرورد

یا بهر جنگ نهروان یکتا غضنفر پرورد

یا آنکه بهر کربلا سردار لشکر پرورد

بهر حسین ز ام البنین نیکو برادر پرورد

باید چنان فرزند را این گونه مادر پرورد

زین رو فروغ طالعش تابید بر خلق جهان

وز نوگل رخسار وی گشتی جنان

اشک جنان چون آفتاب حیدری تابید بر ام البنین

آن سان که از نیسان شدی اندر صدف در ثمین

ماه بنی هاشم عیان گردید از آن مه جبین

تا آنکه گردد حامی دین خداوند مبین

بهر حسین بن علی حق پرورد یار و معین

چونان که بودی مرتضی بر مصطفی یار و قرین

برگو به ماه آسمان بنما رخ خود را نهان

زیرا که گشته در جهان ماه بنی هاشم عیان

از دامن ام البنین ماهی سر آورده برون

نی نی  که از خورشید و مه والاتر آورده برون

ایزد ز کان مکرمت خوش گوهر آورده برون

وز آستین مرتضی دستی برآورده برون

گوئی ز صلب حیدری حق حیدر آورده برون

بهر صفوف مشرکین او صفدر آورده برون

برگو به بوسفیانیان میر و علمدار آمده

بر یاری دین خدا یکتا مدد کار آمده

نور جبینش طعنه بر خورشید گردون فر زند

خال رخ زیبای وی بر عالمی آذر زند

هم نرگس شهلای او آتش به خشک و تر زند

هم بر دل خصمان خود مژگان وی خنجر زند

قدی چو طوبای جنان لبخند بر کوثر زند

باب الحوائج درگهش خوش آنکه بر آن در زند

دست یداللهی وی حلال مشکل هاستی

تحت لوای حضرتش دنیا و مافیهاستی

چون مرتضی قنداقه عباس را در برگرفت

گفتا فلک بر دست خود مهری مه انور گرفت

یا از گلستان شرف وی لاله احمر گرفت

چونانکه گفتی مصطفی بر دست خود حیدر گرفت

بوسه به دستانش ز دور از دیدگان گوهر گرفت

زان ماجرا غم بر دل و بر جان آن مادر گرفت

گفتا مگر عیبی بود در این دو دست نازنین

شه گفت نی در کربلا گردد جدا از ظلم و کین

آری که خود این دست ها باید علمداری کند

در راه سبط مصطفی از جان وفاداری کند

بهر رواج دین حق دفع ستمکاری کند

از قتل قوم مشرکین سیلاب خون جاری کند

بر حفظ ناموس خدا نیکو فداکاری کند

تا از حریم شاه دین آنسان نگهداری کند

آن دم فداکاری وی مقبول و مستحسن شود

کو همچو جعفر عم خود دستش جدا از تن شود

آه از دمی کو شد جدا دستش کنار علقمه

واندر میان مشرکین افتاد شور و همهمه

بنهاد بر زانوی خود رأسش عزیز فاطمه

آن پور زهرا کو بدی عرش خدا را قائمه

با دیده گریان بیان می کرد شه این زمزمه

کامشب بخوابد دشمنت بی ترس و واهمه

لیکن به چشم خواهرت ره نیست دیگر خواب را

وز ماتم خود سوختی دل «آهی» بی تاب را

 

درد من و درمان تو، یا حضرت عباس

دست من و دامان تو، یا حضرت عباس

تو قبلۀ حاجاتی و من یکسره حاجت

چشم من و احسان تو یا حضرت عباس

ای دیده علی، ماه شب چهاردهم را

در چاک گریبان تو یا حضرت عباس

تو ساقی مهریۀ زهرایی از آن‌رو

دریا شده عطشان تو یا حضرت عباس

از روز ازل، بوسه‌گه وجه خدا بود

دست و لب خندان تو یا حضرت عباس

نَبْود عجب ار صوت علی زنده شود باز

با خواندن قرآن تو یا حضرت عباس

در پنجۀ ارباب دعا، حبل متینی است

از رشتۀ دامان تو یا حضرت عباس

پشت تو نلرزد، چو علی گر همه عالم

آیند به میدان تو یا حضرت عباس

گو خلق بیارند، بخوانند و بگویند

آرند چه در شان تو، یا حضرت عباس

پیغمبر و زهرا و علی و حسنینند

مداح و ثناخوان تو یا حضرت عباس

بس فخر کند حضرت سلمان اگر او را

خوانند مسلمان تو یا حضرت عباس

سقّایی و سرداری و ایثار، سه حرفند

از مکتب عرفان تو یا حضرت عباس

تیر و سپر و نیزه بوَد در کف دشمن

در قبضۀ فرمان تو یا حضرت عباس

مدح تو نه آن است که گویند ادیبان

از ابرو و چشمان تو یا حضرت عباس

مدح تو عیان است، عیان است، عیان است

در پرتو ایمان تو یا حضرت عباس

مدح تو نوشته است، نوشته است، نوشته است

در زخم فراوان تو یا حضرت عباس

مدح تو همین است، که فرمود امامت

مولات به قربان تو یا حضرت عباس

مدح تو همین است، که با خیل ملائک

پرواز کند جان تو یا حضرت عباس

مدح تو همین است، که مولای دو عالم

زد بوسه به دستان تو یا حضرت عباس

تو حُسن خدایی دل «میثم» شده روشن

از حُسن فروزان تو یا حضرت عباس

***

عباس یعنی شمع جمع هاشمیون

عباس یعنی ماه بین فاطمیون

عباس یعنی شیر یعنی شیر حیدر

عباس یعنی کربلا را میر لشکر

عباس یعنی حیدری دیگر به پیکار

عباس یعنی میر و سقا و علمدار

عباس یعنی شاه بیت شعر ایثار

عباس یعنی میر و سقا و علمدار

عباس یعنی نور مصباح هدایت

عباس یعنی کشته ی راه ولایت

عباس یعنی شیرمرد از خُردسالی

عباس یعنی زاده ی مولی الموالی

عباس یعنی ماه شب های مدینه

عباس یعنی آرزوهای سکینه

عباس یعنی دست، دست حیّ داور

عباس یعنی خون ثارالله اکبر

عباس یعنی مظهر کل حقایق

عباس یعنی باب حاجات خلایق

عباس یعنی لاله ای در چشم صحرا

عباس یعنی شعله ای در قلب دریا

عباس یعنی لنگر فُلک ولایت

عباس یعنی جلوه ای تا بی نهایت

عباس یعنی عاشقی بی دست و بی سر

عباس یعنی کشته ی صد پاره پیکر

عباس یعنی باب، باب الله اعظم

عباس یعنی غیرت الله مجسم

ارث ادب از مادرش ام البنین داشت

ارث شجاعت از امیرالمومنین داشت

عبد خدا ابن و اخ و عمّ ولی بود

روی علی پشت حسین ابن علی بود

تنهای تنها قدرت صد لشگرش بود

آخر دعای فاطمه پشت سرش بود

در قلب دریا آتش تاب و تبش بود

آب بقا لب تشنه ی داغ لبش بود

عباس در دنیا و عقبی با حسین است

فریاد هر زخمش هزاران یا حسین است

با آن جلال و عزت و آقایی او

مشهور شد در کربلا سقایی او

با آنکه خود بر شهریاران شهریار است

سرباز و سقا و امیر و پاسدار است

لب تشنه پا بیرون نهاد از آب، عباس

دریا صدا می زد مرا دریاب عباس

وقتی جوانمردیّ اورا کرد احساس

دریا صدازد آفرین عباس! عباس!

الحق که در مردانگی مرد آفرینی

الحق که فرزند امیرالمؤمنینی

در پاسخ این غیرت و ایثار و صبرت

تا صبح محشر آب گردد دور قبرت

مدح تو ای باب المراد کل عالم

باشد فزون تر از هزاران نخلِ میثم

که خورشید زند بوسه به خاکت ز ادب

***

ز فروغ تو کند جلوه گری ماه به شب

توئی آن گل که ز پیدایش گلزار وجود

بلبلان یک سره خوانند، به نام تو خصل

نیست در آینه ذات تو جز نور خدا

نیست در چهره تابان تو جز جلوه رب

آیت صولت و مردانگی و شرم و وقار

مظهر عزت و آزادگی و فضل و ادب

نور حق، ماه بنی هاشم، شمع شهدا

میوه باغ علی، میر شجاعان عرب

منبع جود و عطا، مظهر اخلاص و صفا

زاده شیر خدا خسرو فرخنده نسب

نظر لطف و عنایت، ز من ای شاه مپوش

که مرا جان به هوای تو رسیده است به لب

نکند عاشق کوی تو تمنای بهشت

کز حریمت دل افسرده ما یافت طرب

***

خیل ملک ملتجی به نام اباالقضل

جن و بشر سر به سر غلام اباالقضل

هر که بود در دلش فروغ هدایت

می شود آگاه، از مقام اباالقضل

اهل وفا نیست هر کسی که نیاموخت

درس وفاداری از مرام اباالقضل

گر علمش سر نگون شد دلش بلند است

رایت مردی به احترام اباالقضل

اهل جفا مرگ خود به چشم بدیدند

شد چو به میدان به پا مقام اباالقضل

تشنه درون شد به شط و تشنه برون شد

گر چه نبود آب شط، حرام اباالقضل

تا ببرد آب سوی خیمه طفلان

بود همه سعی و اهتمام اباالقضل

آه از آن دم که افتاد به میدان

از سر زین سرو خوش خرام اباالقضل

در نفس واپسین به سوی حرم بود

ناله ادرک اخا پیام اباالقضل

صحبت حال سکینه بود و غم آب

با شه دین آخرین کلام اباالقضل

به زودی…

به زودی…